فقدم الكوفة ، ورأى ما النّاس عليه ، فخطبهم وحثّهم على طاعة يزيد بن معاوية . « 1 »
أبو الفداء ، التّاريخ ، 1 / 189
هامش
( 1 ) - وچون بعد از قطع مسافت قريب به كوفه رسيد ، چندان توقف كرد تا آفتاب غروب كرد . بعد از آن به روايتي بر سپاه سبقت گرفته وبا يك غلام به شهر درآمد وبر شترى نشسته وطيلسان بر سر افكنده . چون در آن أوان خبر توجه أمير المؤمنين حسين در كوفه شيوع يافته بود . مردم كوفه كه اورا مىديدند ، به تصور آن كه امام حسين است ، مىگفتند كه : « مرحباً بك يا ابن رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم ! قدمت خير مقدم » وأو خاموشى را شعار خود ساخته وبا كس سخن نمىگفت وبه تعجيل مىراند تا به درسراى سلطان رسيد .
در آن ساعت كه قريب به نماز خفتن بود ، درسراى را بسته يافت ؛ چه نعمانبن بشير والى كوفه بنابر قدوم أمير المؤمنين حسين ، چون نماز شام شدى در كوشك ببستى ويكى از معتمدان را به پاسبانى تعيين كردى . چون ابنزياد به در قصر رسيد ونعمانبن بشير را خبر شد ، به بأم كوشك آمده وشخصي را بدان هيأت ديد . بنابر آن كه پنداشت كه امام حسين است ، گفت : يا ابن رسول اللَّه ! بازگرد ودر هيچ فتنه سعى منماى كه يزيد اين شهر به تو نگذارد وامشب به جاى ديگر فرود آي تا فردا ببينم كه مهم به كجا منجر مىشود . وأهل كوفه نعمان را دشنام داده وگفتند كه در باز كن كه فرزند پيغمبر است ، ونعمان همچنان امتناع مىنمود .
چون عبيداللَّه دانست كه نعمان بهتوهم آن كه اورا مىپندارد ، امام حسين است كه در باز نمىكند ، طيلسان از سر برداشته وگفت كه : « لعنت بر تو باد ! در بگشاى . »
نعمان ومردم اورا شناخته ، آن يك در باز كرد واينان پراكنده شدند . عبيداللَّه به قصر امارت در رفته وسپاه أو جوق جوق متعاقب يكديگر درآمدند .
أحمد بن اعثم كوفي گويد كه چون عبيداللَّهبن زياد نزديك به كوفه رسيد ، توقف نمود تا يك دو ساعت از شب گذشت . پس عمامهء سياه درسر بسته وشمشير حمايل كرده وكمان در بازو افكنده . كيش وقربان دربست وقضيبى در دست وبر استرى نشسته وبا أصحاب وخدم وحشم روان شد . از راه بيابان به كوفه درآمد وآن شب ماهتاب روشن مىتافت ومردم كوفه در حساب داشتند كه امام حسين رضي الله عنه خواهد رسيد . چون كوكبه ديدند كه در شهر درآمد ، پنداشتند كه امام حسين است . فوج فوج مىآمدند وبر وى سلام كرده ، مىگفتند : « مرحباً بك يا ابن رسول اللَّه ! قدمت خير مقدم » وعبيداللَّه جواب سلام ايشان داده وديگر هيچ نمىگفت . آنگاه مسلم بن عمرو الباهلي يكى را گفت كه اين عبيداللَّه است نه حسين رضي الله عنه وچون مردمان كوفه را كيفيت حال معلوم شد ، متفرق گشتند . وعبيداللَّه در قصر امارت فرود آمد عظيم خشمناك وآن شب هيچ سخن نگفت وهيچ كس را نطلبيد .
آوردهاند كه روز ديگر عبيداللَّه حكم كرد تا در أسواق ندا در دادند كه مردم به مسجد جامع درآيند -