تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
هامش
وخلقي عظيم در مسجد مجتمع شده . عبيداللَّه نيز آن‌جا رفت وبر منبر برآمده وبعد از حمد وثناى بارى تعالى گفت كه : « اى أهل كوفه ! أمير شما شهر شما را به من تفويض نموده وفرموده كه در ميان شما شيوهء نصفت ومعدلت مرعى دارم وداد ظالم از مظلوم بستانم وبا هر كه از دار انقياد وأطاعت درآيد ، احسان وامتنان به جاى آرم وهر كه تمرد وعصيان ورزد ، سزاى أو بدهم . بدانيد كه من نسبت به مطيع وموافق شما ، همچو پدر مهربانهم نسبت به متمرد ومخالف شما مانند سم قاتل ومعلوم شما باد كه من مثال أمير را به امتثال تلقى نموده واز بصره به كوفه آمدم تا آنچه فرموده است ، به اتمام رسانم وأوامر ونواهى اورا به انقياد وامتناع مقرون گردانم . ان شاء اللَّه . » عبيداللَّه أمثال اين كلمات گفته ، از منبر فرود آمد وبه قصر امارت رفت . أحمد بن اعثم گويد كه روز ديگر عبيداللَّه از خانه بيرون آمد ونه به هيأت وحالت روز أول ومردم را در مسجد جمع كرده ، بر منبر برآمد وبعد از سپاس وستايش خداوند عز وعلا گفت : « اما بعد ، در امارت شدتي بايد بىعنف ، ولينتى بايد بىضعف تا بدان قيام توان نمود وعادت من آن است كه بىگناه را به جاى گناه‌كار نگيرم وحاضر را به عوض غايب عقوبت نكنم ودوست را به بدل دوست مؤاخذه ننمايم . » أسد بن عبيداللَّه از ميان انجمن برپاى خاسته وگفت : « أيها الأمير ! خداى تعالى مىفرمايد كه « ولا تزر وازرة وزر أخرى » مرد را به تخت آزمايند وأسب را به تك ، بر ما بيش از آن نباشد كه هرچه فرمايى بدان قيام نمائيم وأشارت أمير را به جان ودل قبول كنيم . » عبيداللَّه دربرابر هيچ نگفت واز مسجد بيرون آمده وبه دارالاماره شتافت . ميرخواند ، روضة الصفا ، 3 / 119 - 121 چون بىوفايان أهل كوفه منتظر قدوم امام مظلوم بودند ، در شبى كه ابن زياد لعين داخل كوفه شد ، گمان كردند كه آن حضرت است . پس فوج فوج به استقبال مىشتافتند وسلام مىكردند ومىگفتند : « خوش آمدى اى فرزند رسول خدا ! » واظهار فرح وشادى مىكردند . چون آن ملعون دهان خود را بسته بود ، اورا نمىشناختند وآن ملعون از سخنان ايشان به خشم مىآمد تا آن كه مسلم‌بن عمرو بانگ زد بر ايشان وگفت : « دور شويد كه اين عبيداللَّه پسر زياد است . » چون مردم دانستند كه آن ملعون است ، پراكنده شدند تا آن كه به پاى قصرالامارهء كوفه رسيد ودر كوبيد . نعمان گمان كرد كه حضرت امام حسين عليه السلام است كه تشريف آورده . بر بالاى قصر برآمد وگفت : « تورا به خدا سوگند مىدهم كه دور شوى ومتعرض من نگردى ، آنچه به من سپرده‌اند ، به اختيار خود به تو نمىدهم وبا تو در مقام مقاتله درنمىآيم . » چون ابن‌زياد اين سخنان را شنيد ، بر نعمان بانگ زد كه : « در را بگشا . » نعمان صداى اورا شناخت ودر را گشود . مردم از آمدن أو خائف گرديده وپراكنده شدند . چون صبح شد ، منادى أو در كوفه ندا كرد كه أهل كوفه جمع شوند . چون جمع شدند ، بيرون آمد وخطبه خواند وگفت : -