تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
هامش
گروهى در بيرون كوفه فرود آمده‌اند . مگر توقف كوفه كرده‌اند واز فرسايش 2 راه آسايشى خواسته‌اند ، اين نيست مگر جيش حسين‌بن على . پس أهل كوفه مرد وزن در كوى وبرزن 3 ، انجمن شدند وچشم به راه مىگماشتند وانتظار قدوم حسين مىداشتند . اما عبيداللَّه‌بن زياد در بيرون كوفه ببود تا دو ساعت از شب سپرى شد . پس برخاست وبرنشست ومردم أو جماعتى بر مقدمه رفتند وگروهى يمين وشمال اورا گرفتند . اين شب چنان از نور ماهتاب جهان روشن بود كه گفتى در سايهء آفتاب مىروند ومردم از راه وبيراه پذيرهء أو را شتاب مىگرفتند ومىگفتند : « اينك حسين بن علي است » وبر گرد بارهء 4 أو فرآهم مىشدند ودم بارگى 5 را فرا مىگرفتند ومىگفتند : « مرحبا يا ابن رسول اللَّه ! » زنى بانگ برداشت كه : « اللَّه أكبر ! سوگند به‌خداوند كعبه كه اين‌پسر رسول خداست . » مردمان يكديگر را صيحه مىزدند ودور هم مىآوردند ومىگفتند : « يا ابن رسول اللَّه ! اينك ما چهل هزار تن تورا به امامت برداشته‌ايم وسر وجان در راه تو گذاشته‌ايم . » از اين كلمات پوست بر تن عبيداللَّه زندان مىگشت وموى بر اندامش زحمت پيكان مىداد وبا مردم جز به جواب سلام ، سخن نمىكرد وطي مسافت مىنمود . چون به‌نزديك دار الاماره رسيد ، خبر به نعمان بن بشير بردند كه : « چه آسوده نشسته‌اى ؟ اينك حسين ابن علي است كه از راه درمىرسد . » نعمان نگاهبانان را بفرمود تا دار الاماره را دربستند ونيمى از فرازباره 6 ونيمى از پس در نشستند . در اين وقت عبيداللَّه فرا رسيد ومردم كوفه گرد اورا فرو گرفتند وبانگ درافكندند كه : اى نعمان ! در بر روى پسر رسول خداى بگشاى . » واورا شتم كردند وفحش گفتند . نعمان بر لب بأم آمد وسر فروداشت . فقال : « يا ابن رسول اللَّه ! أنشدك اللَّه إلّاتنحّيت ، واللَّه ما أنا بمسلّم إليك أمانتي ، ومالي في قتالك من إرب . » گفت : « اى پسر رسول‌خدا ! به‌خداى سوگند مىدهم كه از فتح اين‌باب دست‌بازدار وبه جاى ديگر فرود آي . قسم با خداى ، اين سراى را كه با من سپرده‌اند ، تسليم نكنم ودوست‌ندارم كه با تو طريق مقاتلت سپارم . » ورود ابن‌زياد به دارالاماره اين وقت عبيداللَّه لثام بگشود وآغاز سخن نمود وگفت : « يا نعمان ! در بگشاى كه شب به دراز كشيد . » يك تن از مردم كوفه بانگ اورا شنيد وبشناخت وواپس دويد وگفت : « يا قوم ! ابن مرجانة والّذي لا إله غيره . » « قسم به آن كس كه جز أو خدايى نيست ، اينك پسر مرجانه است . » مسلم بن عروهء باهلى نيز بانگ برداشت كه : « هان اى مردم كوفه ! دور شويد ، اينك عبيداللَّه زياد است . » مردمان سربرتافتند ، يكديگر را درنوشتند ، درگذشتند وابن‌زياد را همى بد گفتند ولعن كردند . از آن سوى نعمان بن بشير در بگشاد وابن زياد را دربرد -