تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 202

مساهمون:

ص٢٠٢
هامش
يزيد صواب‌ديد سرجون را بپذيرفت ومنشور حكومت‌كوفه را بدين‌گونه به عبيداللَّه‌بن‌زياد رقم‌كرد : [ سپس متن عربى را ذكر كرده است كه ما آن را در الإرشاد ذكر كرديم ] در جمله مىگويد : « شيعيان من از مردم كوفه مرا مكتوب كردند وآگهى فرستادند كه پسر عقيل در آن بلد با جماعتى ممهد 1 گشته كه مردم را بپراكند وشق عصاي مسلمين كند . چون بر اين كتاب مشرف ومطلع شدى ، بىتوانى 2 برنشين وبه جانب كوفه كوچ مىده وبه تمام استقرا واستقصا ، طلب مىكن . پسر عقيل را چنان كه كس جوهري جويد تا گاهى كه بر وى نصرت جويى وبند بر نهى . يا اورا به قتل رسانى وگرنه از آن بلده اخراج كنى . » واين مكتوب را به صحبت مسلم بن عمر الباهلي روان داشت . دستور يزيد به ابن‌زياد چون يزيد از مردم كوفه وبصره ، مطمئن خاطر نبود ودر دفع مسلم عجلتى تمام داشت ، ديگرباره عبيداللَّه را بدين أسلوب مكتوب كرد : « من يزيد بن معاوية إلى عبيداللَّه بن زياد . أمّا بعد ، فقد بلغني أنّ أهل الكوفة قد اجتمعوا على البيعة للحسين ابن عليّ ، وقد كتبت إليك كتاباً ، فاعمل عليه ، فإنّي لا أجد سهماً أرمي له عدوّي أجرى منك . فإذا قرأت كتابي هذا ، فارتحل من وقتك وساعتك . وإيّاك والإبطاء والتّواني ، واجتهد ولا تُبق من نسل عليّ بن أبي طالب أحداً ، واطلب مسلم بن عقيل طلب الخرزة واقتله ، وابعث إليّ برأسه ، والسّلام . » يعنى : « اين نامه‌اى است از يزيد بن معاوية به سوى عبيداللَّه زياد . همانا به من رسيد كه مردم كوفه سخن يكى كردند ودر بيعت حسين هم‌داستان شدند . من اينك به سوى تو كتابي روان كردم . واجب مىكند كه بدانچه نگاشته‌ام ، پذيراى فرمان باشى . ومن بيرون تو خدنگى نيافتم كه دفع دشمن را نيك‌تر از تو بر نشان آيد . چون اين نامه قرائت كنى ، وقت را دراز مكش . در ساعت برنشين وبه تعجيل وتقريب طي طريق مىكن . بپرهيز از توانى وگرانى وچند كه در قوت بازوى توست . پاى استوار كن ويك تن از فرزندان على أبو طالب زنده مگذار . مسلم‌بن عقيل را دستگير كن واز پاى درافكن وسر اورا به نزد من فرست . » خطبهء ابن‌زياد در بصره چون اين نامه در شهر بصره مشهود عبيداللَّه زياد افتاد ، سخت شاد شد كه مصرين بصره وكوفه در تحت حكومت أو عِدْلَيْن گشت . در زمان فرمان داد تا مردم بصره وضيع وشريف در مسجد جامع مجتمع شدند ، آن‌گاه بر منبر صعود داد . « وقال : يا أهل البصرة ! إنّ الخليفة يزيد قد ولّاني الكوفة وقد عزمت على المسير إليها ، وقد استخلفت عليكم أخي عثمان بن زياد ، فاسمعوا له وأطيعوا ! وإيّاكم والأراجيف ، فواللَّه إن بلغني أنّ رجلًا منكم خالف أمره لأقتلنّ عزيزه ، ولآخذنّ الأدنى بالأقصى حتّى تستقيموا . » - ندا در داد كه : « اى مردم بصره ! دانسته باشيد كه خليفهء زمان يزيد بن معاوية ايالت كوفه را نيز به من -