هامش
اين بگفت وجان بداد .
طفلان مسلم در خانهء حارث
اما از آن سوى پسران مسلم را آن زن وكنيزك نيكو خدمت همى كردند وپرستارى همى نمودند تا شب برسيد . پس خورش وخوردنى حاضر ساختند وايشان از اكل وشرب بپرداختند وبخفتند . اين وقت شوهر آن زن كه حارث نام داشت ، به خانهء درآمد وسخت آشفته خاطر وكوفته اندام بود . زن پرسيد كه : « مگر تورا حادثهاى رسيد ؟ »
گفت : « علىالصباح بر در سراىامير بودم ، منادى ندا در داد كه : پسرهاى مسلم را مشكور از زندانخانه رها نموده . هر كه ايشان را دستگير كند ، از أمير به عطاى مال وثروت واسعاف منى 11 وحاجت بهرهمند گردد . من چون اين كلمه شنيدم ، بىتوانى برجستم وبر أسب خويش برنشستم وچند كه توانستم ، گرداگرد كوفه را درنوشتم وبازار وبرزن را در سپردم 12 . از شدت شتافتن ، أسب بتراكيد ودر افتاد . من نيز از پشت أسب در افتادم وتوش وتوان از من برفت . گرسنه وتشنه در تاريكى شب به هزار رنج وتعب خود را به خانه رسانيدم واز ايشان نشانى نيافتم واثرى نديدم . »
زن گفت : « اى مرد ! اين چيست كه مىگويى ؟ از خداى بترس وبر خداى بيرون مشو وبر فرزندان رسول خداى بد مينديش . »
حارث گفت : « خاموش باش ، ابنزياد مرا مال ومركب دهد واز فضه وذهب توانگر كند . تورا با اين سخنان نابههنگام چهكار ؟ برخيز وآب وطعام بيار . »
زن بيچاره گشت واورا پارهاى خورش وخوردنى آورد تا بخورد وبخفت .
گرفتارى طفلان مسلم به دست حارث
اما پسران مسلم ، محمد كه برادر مهين 13 بود ، ناگاه از خواب انگيخته گشت وإبراهيم را از خواب برانگيخت وگفت : « برخيز كه ما نيز كشته مىشويم ، چه مرا اندر اين ساعت در خواب نمودار شد كه : مصطفى ومرتضى وسيدهء كونين وحسنين عليهم السلام ، در بهشت برين عبور مىدادند . ناگاه مرا وتورا مصطفى از دور ديدار كرد . پس روى به مسلم آورد وفرمود : تورا چگونه دل داد كه اين كودكان را به نزديك دشمنان بگذاشتى وبه سوى ما گام برداشتى ؟ مسلم عرض كرد كه : ايشان از قفاي ما مىگرايند وفردا به نزديك ما مىآيند . »
إبراهيم عرض كرد : « اى برادر ! سوگند با خداى كه بيرون كم وبيش 14 مرا نيز در خواب اين قصه نمودار شد . »
پس دست در گردن يكديگر درآوردند وهاىهاى بگريستند . بانگ گريهء ايشان حارث را از خواب برانگيخت وسر از بالين برداشت وگفت : « اى زن ! اين شور وشيون در خانهء ما از كيست ؟ برخيز و -