تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 1026

مساهمون:

ص١٠٢٦
هامش
چراغى برافروز تا بدانيم اين بانگ چيست ؟ واين سوگوارى از بهر كيست ؟ » زن را نيروى برخاستن وقدرت شمع وچراغ آراستن نبود . ناچار حارث‌بن عروه خود برخاست وچراغى برافروخت وبه نهان‌خانه درآمد . پسران مسلم را نگريست كه يكديگر را دست به گردن درآورده وبه أعلى صوت مىگريند . گفت : « شما كيستيد ؟ ودر اين‌جا چه كنيد ؟ » ايشان چون اورا أهل اين سراى دانستند ، از شيعيان پنداشتند وگفتند : « ما يتيمان مسلم‌بن عقيليم . » حارث گفت : « من دى در طلب شما ، اين شهر ونواحي را بگشتم وأسب خود را بكشتم وشما خانهء مرا وطن گرفته‌ايد ؟ وخوش بخفته‌ايد ؟ » پس با مشت سر ومغز ايشان را لختى بكوفت وهر دو تن را بربست وهم در آن نهان‌خانه درافكند ودر استوار كرد . زن پيش دويد وبه زارى وضراعت آغاز شفاعت نمود ودست وپاى حارث را بوسه زد واز خدا ورسول بيم واميد داد ودر گوش حارث كلمات زن چون آب در پرويزن 15 بود . شهادت طفلان مسلم به دست حارث على الصباح برخاست وسلاح جنگ بر خود راست كرد وپسران مسلم را برداشته روان شد تا در كنار نهر گردن بزند . زن از قفاي أو مىدويد وچون نزديك مىشد ، حارث با شمشير كشيده بر وى حمله مىافكند واورا بازپس مىراند . بدين‌گونه همى رفت تا در كنار نهر فراز آمد . پس غلام خويش را پيش طلبيد وشمشير خود را بدو داد وگفت : « اين دو كودك را گردن بزن . » غلام گفت : « مرا از مصطفى شرم مىآيد كه اين دو طفل بىگناه را از خاندان أو گردن زنم وهرگز اين كار نكنم . » حارث گفت : « نخست تورا خواهم كشت . » آهنگ غلام كرد وغلام دانست كه بخشايش در نهاد حارث ننهاده‌اند وبىگمان كشته خواهد شد . ناچار با حارث درآويخت . هر دو تن دست در گريبان شدند وناگاه حارث به روى درافتاد . غلام خواست تيغ براند ، حارث جلدي كرد 16 وبرجست وتيغ از دست غلام بستد . غلام شمشير خويش را از نيام بكشيد وبر حارث فرود آورد . حارث مردى مبارز بود ، آن زخم را با سپر بگردانيد وتيغ بزد ودست غلام را قطع كرد . غلام با دست چپ خود را به أو برچفسانيد 17 تا زخم ديگر نراند . هم در اين وقت زن حارث با پسر در رسيدند ، پسر پيش دويد وكمر غلام بگرفت وگفت : « اى پدر ! اين غلام برادر رضاعى من وفرزندخواندهء مادر من است ، از وى چه خواهى ؟ » حارث پاسخ نگفت وتيغ بزد وغلام را بكشت وپسر را گفت : « هم‌اكنون تعجيل كن واين دو كودك را گردن بزن . » پسر گفت : « من اين دو كودك را كه از خاندان پيغمبراند ، سر برندارم وتورا نيز نگذارم . » -