تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 1024

مساهمون:

ص١٠٢٤
هامش
توانست ، نيكو خدمتي كرد وشب ديگر چون سياهى دامن بگسترد ، ايشان را برداشت وبر سر راه قادسيه آورد وانگشترى خود را بديشان داد وگفت : « اين انگشترى از من به نزد شما علامتي است . چون به « قادسيه » رسيديد ، بدين علامت برادر مرا بياگاهانيد تا شما را خدمت كند وبه مدينه رساند . » پس مشكور باز شتافت وايشان راه قادسيه پيش داشتند . ديگرباره راه را ياوه كردند وتا سفيده دم در كنار شهر گرد برمىآمدند 8 . بامدادان نگريستند كه در كنار كوفه‌اند ، سخت بترسيدند كه مبادا ديگرباره گرفتار شوند . خود را به خرماستانى كشيدند ودر كنار چشمهء آبى بر درختى برآمدند ودر ميان شاخ‌هاى درخت قرار گرفتند . كنيزكى حبشي در چاشتگاه به كنار چشمه آمد تا آب برگيرد ، عكس ايشان را در چشمه ديدار كرد ، برخاست وبا ايشان از در مهر وحفاوت سخن پيوست ومحبت خود وبانوى خود را با خاندان رسول خداى باز نمود وهر دو تن را برداشته وبه سراى آورد . بانوى خانه ايشان را پذيره كرد وسر وروى ايشان را بوسه زد وبدين نيكو خدمتي كنيزك را آزاد ساخت وپسران مسلم را در نهان‌خانه جاى داد وخورش وخوردنى پيش نهاد وكنيزك را وصيت كرد كه : « شوهر مرا از اين راز آگاه مكن . » شهادت زندانبان اما از آن سوى ابن‌زياد مشكور زندانبان را طلب داشت وگفت : « چه شدند پسرهاى مسلم ؟ » گفت : « من ايشان را در راه خدا آزاد كردم . » گفت : « از من نترسيدى ؟ » گفت : « جز از خداى نترسم . هان اى پسر زياد ! دى پدر اين كودكان را بكشتى ، امروز از اين دو طفل نورس چه خواهى ؟ » ابن‌زياد در خشم شد وگفت : « اكنون بفرمايم تا سرت را از تن بردارند . » گفت : « آن سر كه در راه مصطفى نباشد ، نخواهم . » اين وقت ابن‌زياد فرمان كرد كه مشكور را بعد از ضرب پانصد تازيانه گردن بزنند . چون اورا در عقابين 9 كشيدند وابتدأ به ضرب تازيانه كردند ، در تازيانه نخستين گفت : بسم اللَّه الرحمن الرحيم ، در ضرب ثاني گفت : الهى مرا شكيبايى ده ، ودر كرت سيم گفت : خدايا ! مرا در حب فرزندان رسول تو مىكشند . چون نوبت به چهارم وپنجم افتاد ، گفت : اى پروردگار من ! مرا به مصطفى وفرزندانش باز رسان . ديگر سخن نكرد تا پانصد به نهايت شد . اين وقت گفت : « مرا شربتى آب دهيد . » ابن‌زياد گفت : « اورا تشنه گردن زنيد . » عمرو بن الحارث قدم ضراعت 10 پيش گذاشت ومشكور را به شفاعت درخواست وبه خانهء خويش آورد تا اورا مداوا كند . مشكور چشم بگشود وگفت : « بدرود باديد كه من از آب كوثر سيراب شدم . » -