تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 1027

مساهمون:

ص١٠٢٧
هامش
زنش نيز مىناليد ومىگفت : اين دو طفل بىگناه را چرا تباه بايد كرد ؟ چه زيان دارد كه ايشان را زنده به نزد ابن‌زياد حاضر سازى تا أو چه خواهد وچه فرمايد ؟ » گفت : « دوست‌داران ايشان در اين شهر فراوانند . ، تواند شد كه ايشان را از دست من فرا گيرند ومرا از عطاى ابن‌زياد بىبهره گذارند . » تيغ بكشيد وآهنگ كودكان كرد . زن پيش تاخت وبا حارث درآويخت كه : « از خداى بترس واز قيامت بينديش ، اين چه نكوهيده كردار است كه پيش داشته‌اى ؟ » حارث در خشم شد وتيغ بزد وزن را عظيم جراحت كرد . پسر بدويد كه مبادا مادر را به زخم ديگر تباه كند ودست پدر بگرفت وگفت : « اى پدر ! با خويش آي 18 چندين بىهشانه چه كنى ؟ وخويش از بيگانه ندانى . » حارث هم در آن غلواى 19 غضب ، تيغ بزد وپسر را بكشت . چون گرگ ديوانه بر سر پسرهاى مسلم بتاخت ، چند كه زارى وضراعت كردند ، فايدتى نداشت ، گفتند : ما را بگذار تا دو ركعت نماز گذاريم . » گفت : « نگذارم . » دست هر يك را مىگرفت كه سر بردارد . آن يك مىدويد كه من كشته برادر نتوانم ديد ، مرا بكش . حارث نخست محمد را سر بريد وسرش را به خاك گذاشت وتنش را در آب انداخت . إبراهيم بدويد وسر را دربر گرفت وبر سينه بچفسانيد وبه هاياهاى بگريست . حارث سر محمد را از دست إبراهيم بگرفت واورا نيز بكشت وتنش را در آب افكند . آوردن حارث سرهاى طفلان را نزد ابن‌زياد وسرهاى مبارك ايشان را در توبره نهاده وبه دارالاماره آورد ونزد ابن‌زياد گذاشت ، گفت : « اين چيست ؟ » گفت : « سرهاى دشمنان توست كه بريده‌ام وبه نزد تو آورده‌ام تا بدان عطا كه وعده كرده‌اى ، وفا كنى . » پسر زياد گفت : « كدام دشمن ؟ » گفت : « فرزندان مسلم‌بن عقيل . » ابن‌زياد گفت تا سرها را برآوردند وبشستند ودر طبقى نهاده پيش گذاشتند . ابن‌زياد را كردار أو ناگوار افتاد وگفت : « از خداى نترسيدى ودو تن كودك بىگناه را بكشتى ؟ وحال آن كه من به يزيد نوشته‌ام كه پسرهاى مسلم را گرفته‌ام تا چه فرمايى ؟ اگر خواهى زنده فرستم ، تواند شد كه زنده بخواهد چه جواب گويم ؟ چرا زنده به نزد من نياوردى ؟ » حارث گفت : « بترسيدم كه مردم شهر ايشان را از دست من بگيرند ومن از عطاى أمير بىبهره مانم . » ابن‌زياد گفت : « توانستى ايشان را باز دارى ومرا آگهى دهى تا كس بفرستم وپوشيده به نزد خويش -