وابن غزاله مرا چنين روايت كردند :
جمعى از راويان وعالمان به ايّام وآداب واشعار وگويشهاى عرب در سراى أمير المؤمنين مهدى در « عيساباذ » « 1 » نشسته بودند . ناگاه يكى از دستياران حاجب بيرون آمد ومفضل ضبّى راويه را صدا زده ، أو را با خود نزد مهدى برد . بعد از ساعتي همان مأمور همراه با حمّاد ومفضل از أطاق مهدى بيرون آمدند . آثار اندوه وانكسار در چهرهء حمّاد ونشانههاى شادى ونشاط روى مفضل ديده مىشد . به دنبال آن دو ، حسين خادم بيرون آمد وفرمان مهدى را چنين ابلاغ نمود : « اى گروه أهل علم كه در اينجا هستيد ! همانا أمير المؤمنين به شما اطّلاع مىدهد كه به حمّاد راويه بيست هزار درهم عطا بخشيده است ، چون شعرش مقبول وپسنديده افتاد . امّا روايت أو را باطل مىشمارد ، زيرا در اشعار شاعران ديگر بيت هائى مىسازد وعلاوة مىكند . تا آخر خبر .
فريدنى ، برگزيدهء الأغانى ، 1 / 651 - 652 ، 659
روايتي ديگر از ملاقاة حمّاد با وليد بن يزيد :
حسين بن قاسم كوكبى به اسناد خويش مرا روايت كرد كه اصمعى گفته است : حمّاد گفت : أمير كوفه نزد من فرستاد وگفت : نامهء أمير المؤمنين وليد بن يزيد رسيده وطي آن به من امر شده است ترا نزد أو بفرستم . أو أسباب سفر مرا فرآهم ساخت ومن به شام رفتم . وليد به شكار رفته بود ووقتي بازگشت مرا بارداد تا به ديدار أو بروم . أو را در خانهاى ديدم كه زمين وديوارهاى آن را با ديباى ارمنى پوشانده بودند . مرا گفت :
آيا حمّاد راويه تو هستى ؟ گفتم : مردم مرا به اين لقب مىخوانند . گفت : چقدر شعر ازبردارى ؟ گفتم : هفتصد قصيدة روايت مىكنم كه مطلع آن با « بانت سُعاد » شروع مىشود . گفت : اين را مىگويند روايت ! بعد شراب خواست وكنيزكى ابريقى شراب وجامى پيشآورد . أو مقدارى باده در جام ريخت واندكى آب با آن بياميخت وبر هم
هامش
( 1 ) - همان عيسى آباد فارسي است كه محله اى در بخش شرقي بغداد ودر اقطاع عيسى بن مهدي عباسىبوده است . مهدى عباسى هم كاخى در آن محله ساخته بود . معجم البلدان ، 4 / 172 .