تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 630

مساهمون:

ص٦٣٠
راويه . اين سه نفر با هم دوست ومعاشر ويكرنگ ومانند سه جان در يك قالب بودند . با هم مىنشستند وشراب مىخوردند وروايت اشعار مىكردند وهر سه به زندقة متهم بودند . حمّاد راويه اعتقادات مذهبي درستى نداشت ، ونماز نمىگزارد . طَهَوى شاعر دربارهء أو گفته است :
نِعْمَ الفَتى لو كانَ يعرفُ ربّهُ * أو حين وَقْتَ صلاتهِ حمّاد
« خوب جوانى است حمّاد اگر خداى خود را مىشناخت ووقت نماز خويش را مىدانست . » فريدنى ، برگزيدهء الأغانى ، 1 / 646 ، 657 ديدار حمّاد با هشام بن عبد الملك : حسن بن علي وحسين بن يحيى به اسناد خويش مرا چنين روايت كردند : حمّاد راويه مىگفت : من پيوسته در خدمت يزيد بن عبد الملك بودم ونزد هيچ كس ديگر نمىرفتم . همهء بنىاميه هم با من مهربان بودند جز هشام بن عبد الملك كه از من ناخشنود بود وسرگرانى مىنمود . وقتي يزيد درگذشت وخلافت به هشام رسيد از أو بيمناك شدم ويك سال از خانه بيرون نيامدم وجز نزد دوستان مطمئنى كه محرمانه با ايشان ديدار مىكردم ، جايى نمىرفتم . چون در آن مدت كسى به دنبال من نيامد وخبر بدى نرسيد مطمئن شدم ويك روز جمعه به مسجد رفتم . بعد از نماز نزديك باب الفيل نشسته بودم كه دو مأمور پليس را بالاى سر خود ايستاده ديدم . مرا گفتند : فرمان أمير يوسف بن عمر را أجابت كن وبرخيز تا نزد أو رويم . با خود گفتم : از همين مىترسيدم وبه آن دو مأمور گفتم : آيا اجازه مىدهيد نزد أهل خانهء خود بروم وبا ايشان وداع كنم ؟ - وداع كسى كه هرگز نزد ايشان باز نمىگردد - وپيش شما برگردم وبا هم نزد أمير برويم ؟ گفتند : امكان ندارد . ناچار خود را تسليم ايشان كردم ومرا پيش يوسف بن عمر بردند . اورا در إيوان سُرخ نشسته ديدم وبه أو سلام كردم ، جواب باز داد ونامه‌اى را به سوى من افكند آن را برداشتم وخواندم . مضمونش چنين بود :