عبد الملك به أو اجازه داد وتختى برايش گذاشتند ومردم أطراف آن تخت جمع شدند وگفت اين سياه مال من است مىخواهد مردم را بخنداند . عبد العزيز وارد شد تا سخنان اورا بشنود ونصيب ابياتى در مدح أو گفت . عبد العزيز فرياد زد به أو جائزه بدهيد . وحرفش را تكرار كرد ونصيب گفت : من بنده هستم ، عبد العزيز دربان را خواست وبه أو گفت : بهاى اورا اعلام كن ، أو نيز افراد مجرب در اين كار را صدا زد ودر حضور عبد العزيز به آنان گفت : غلام سياهى كه نقص وعيبى ندارد وآنها گفتند : صد دينار .
وأو گفت : اين غلام سياه شتربان است ودر اين كار مهارت دارد .
آنها گفتند : دويست دينار .
وأو گفت : اين غلام سياه كمان درست مىكند ، شمشيربازى وتيراندازى مىكند وتير درست مىكند .
آنها گفتند : چهارصد دينار .
وأو گفت اين غلام سياه شعر شعراء را از بر دارد وبه خوبى مىخواند .
آنها گفتند : شش صد دينار .
أو گفت : اين غلام سياه خود شاعر است واشتباه در اعراب كلمات نمىكند .
آنها گفتند : هزار دينار .
عبد العزيز گفت : هزار دينار به أو بدهيد .
غلام سياه گفت : بهاى شترى كه گم كردم را بدهيد .
عبد العزيز گفت : چقدر است .
گفت : بيست وپنج دينار . وعبد العزيز گفت : اين را هم بدهيد .
وغلام سياه گفت : جائزهء مدحي كه براي تو كردم چه شد ؟
عبد العزيز گفت : خودت را بخر وبه سوى ما بازگرد .
غلام سياه به كوفه آمد واز بشر بن مروان هم اجازه خواست . وبراي أو نيز مدحي در وصف مادر أو سرود وأو هم ده هزار درهم به أو داد . « 1 »
هامش
( 1 ) - الأغانى ( ط دار احياء التراث العربي ) ، 1 / 263 - 264 .