أو دلباختهء دخترى به نام بُثينه بود كه به وصال أو نمىرسد ، واين قصهء دلباختگى به جايى مىرسد كه شوهر بُثينه از وجود جميل در خانهء خود با خبر مىشود وبُثينه با دسيسهاى اتهام گناه را از خود دفع مىكند « 1 » ، وبُثينه زنى بود كه هم به جميل وهم به شوهرش علاقة مند بود وبا هر دوى آنها ارتباط داشت ، ونزد خلفاى أموي رفت وآمد مىكرد واز آنها صِلات دريافت مىكرد . « 2 »
[ از كتاب مظلومه اى در تاريخ ]
نصيب كيست ؟
نصيب فرزند رياح غلام عبد العزيز بن مروان بود . عبد العزيز اورا از عرب بنىكنانه ساكن در منطقهء مكة خريد . مادرش كنيز سياهى بود كه بر اثر يك رابطهء نامشروع اربابش ، به نصيب حامله مىشود وبعد پدرش مىميرد وعمويش اورا به عبد العزيز مىفروشد .
نصيب غلام سياه حبشي بود كه براي صاحبانش شتربانى مىكرد . شترى را گم كرد ودر صدد پيدا كردن آن برآمد تا به خيمهء عبد العزيز بن مروان رسيد كه آن زمان ولى عهد عبد الملك بن مروان بود . صدا زد ، دربان عبد العزيز آمد وبه أو گفت : براي آمدن من نزد أمير اجازه بگير كه شعري در مدح أو آماده كردم . دربان ، عبد العزيز را در جريان گذاشت كه مردى سياه اجازه مىخواهد مدحي براي تو بسُرايد . عبد العزيز گمان كرد كه أو مىخواهد اورا استهزاء وسخره كند ود يگران را بخنداند به أو اجازه نداد وپيغام فرستاد وقتي كه به تو احتياج داشتيم تورا فرا مىخوانيم .
نصيب به مدت چهار ماه هر روز به درِ خانهء عبد العزيز آمد تا اينكه فرستادهء
هامش
( 1 ) - الأغانى ( ط دار احياء التراث العربي ) ، 8 / 305 .
( 2 ) - [ بُثينه وعبد الملك بن مروان :
حَرَمى به اسناد خويش ما را خبر داد كه بثينه نزد عبد الملك رفت . وى اورا زنى صاف وساده يافت . بدو گفت : جميل به تو چه ديد كه دل به تو داد ؟ بثينه گفت : در من همان را يافت كه مردم در تو ديدند وتورا به خلافت پذيرفتند . عبد الملك از اين پاسخ چنان خنديد كه دندان سياه أو - كه از مردم پنهان مىداشت - آشكار گرديد .
فريدنى ، برگزيدهء الأغانى ، 2 / 38 ]