هامش
مىنهد كه كمتر حرمتي بر ايشان قائل نيستند . اما اين همه مصيبت وپريشانى را به چيزى نگرفت ودربرابر آن بارهاى گران - كه كودك را پير مىساخت - سر تسليم نهاد وطاعت پروردگار پيشه ساخت .
از ورأى چشمانى اشكبار ، نگران آن عزيزانش بود كه به خون مىتپيدند وگرگان كوفه بند از بندشان مىگسستند ودر ميان اين ستارگان ، خورشيد وجود سيدالشهدا - آن علت آفرينش كائنات ومركز مدار موجودات - را مىديد كه از اثر تيغ وپيكان جاى سالم در پيكر شريفش به چشم نمىخورد :در ميان سنگ ونيزه ، تير وتيغ * آن گل بىخار من پرپر شد ودر خون تپيدوسكينه خاتون آن بلاياى كمرشكن را با دلى استوار وخاطري آرام استقبال كرد . اگر نبود توجه تمام وكمال أو به ذات احديت وخود باختنش در ره طاعت حق تبارك وتعالى - همانگونه كه امام فرمود : « دخترم پيوسته محو جمال سرمدي است ! » - أركان وجودش درهم فرو مىريخت ؛ شاخسار صبرش درهم مىشكست ؛ فكر آرامش سربه پريشانى مىكشيد وخاطر آسودهاش به اضطراب مىنشست .
بند اسارت برگردنش نهادند ، زخم زبانها بر أو زدند ، عزيزانش را از دم تيغ گذراندند ، أطفال خاندانش را در تشنگى گداختند ودل بانوان حرم پدرش را به آتش كشيدند ؛ اما أو لب به شكوه نگشود واز طريق تسليم ورضا خارج نگرديد . چنانچه اگر سيدالشهدا صلواتاللَّه عليه ضعف اراده وناشكيبايى اورا مىدانست ، اورا همراه خويش به قربانگاه خود نمىبرد تا مبادا در آن شرايط دهشت بار تزلزلى در أركان ( دين واعتقاد ) أو پديد آيد .
وكربلاى خونبار ، آن شهيدستانى بود كه نصيب هيچ پيامبر ووصيّى نشد ودر تقدير الهى تنها سالار شهيدان شايستگى حضور در آن را داشت . كربلايى كه زمينيان كه هيچ ، ساكنان ملأ قدس را - به تعبير زيارة - انگشت به دهان بنمود . عاشورايى كه به فرمودهء امام علىبن موسىالرضا عليه السلام تا ابد ديدگان را مجروح ، چشمان را گريان ودلها را بريان ساخته است . همچنان كه رسول خدا صلى الله عليه وآله فرموده است : قتل حسين عليه السلام در دلهاى مؤمنان آتشى افروزد كه هيچگاه به خاموشى نگرايد .
سكينه خاتون تمام وقايع عاشورا را به چشم ديد . صداى پدرش را مىشنيد كه نداى « هَلْ مِنْ ناصِرٍ يَنْصُرُني » را به آسمان بلند مىساخت . بانوان حرم رسالت وپردهنشينان خاندان امامت را شاهد بود كه در شام غريبان - كه خصم بدسگال آتش به خيمههايشان افكند - در بيابان پر از تيغ وخار نينوا مىدويدند وحامى وپناهى جز زين العابدينِ افتاده به بستر بيمارى نداشتند .گر أيوب بودى در آن دشت خون * بديدى كه چون جامهء صبر بر تن دريداما با اين همه مصيبت وبلا ، ناشكيبايى نورزيد واز جادهء تسليم خارج نشد ؛ چنان كه مورخان هيچ سخنى از اين بانوى عظيم الشأن كه دالّ بر اضطراب وتزلزل وى باشد ، نياوردهاند . حال آن كه خود مىدانيم در كوفه وشام چه بر اهلبيت رفت وشاهد بود كه چگونه يزيد در مجلس بزم خود با چوب به دندانهاى