تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 448

مساهمون:

ص٤٤٨
هامش
حسين بن يحيى ، از حمّاد ، از پدرش ، از أبو عبداللَّه مصعب زبيرى مرا چنين روايت كرد : جمعى از بانوان قريش در مدينه در مجلس خود از شاعرى وآداب دانى وخوش محضرى وشيرين كلامي عمر بن أبي ربيعه سخن مىكردند واشتياق خود را به ديدن أو ابراز مىداشتند . سكينه - دختر امام حسين عليه السلام - فرمود : من ترتيب اين ديدار را خواهم داد . پس رسولي نزد عمر به مكّه فرستاد وشبى را تعيين نمود تا در صُورَيْن [ مزرعه اى نزديك مدينه ] بيايد . عمر اين دعوت را أجابت كرد ودر موعد مقرر همراه با غريض وجمعى از خادمان در صورين حاضر گرديد . وى آن شب تا صبح در شب نشينى بانوان قريش شعر خواند وحديث گفت وچون سپيده سر زد عازم بازگشت به مكّه گرديد . وى هنگام توديع با ميزبانان گفت : به خدا سوگند سخت نيازمند زيارة قبر رسول اللَّه ( ص ) وگزاردن نماز در مسجد أو هستم اما زيارة شما را با هيچ چيز ديگر مخلوط نمىكنم . پس به مكّه بازگشت وگفت :ألْمِمْ بزينبَ أنّ البَيْنَ قد أفِدا * قَلّ الثّواء لئِنْ كان الرّحيلُ غدا 1« زينب را ديدار كن . هنگام جدائى نزديك شده است . أقامت اندك بود اگر فردا بايد كوچ كرد . » در مكّه غريض را گفت : مىخواهم به تو پيشنهادى كنم كه سودش به زودى به تو مىرسد ويادش پيوسته براي تو باقي خواهد ماند . گفت : هر امرى كه بخواهى ودر خور شأن تست بفرما أطاعت كنم . گفت : به ياد آن شب كه در صورين بوديم شعري ساخته‌ام آن را نزد بانوان قريش در مدينه ببر وبراي ايشان انشاد كن وبگو مخصوصاً تعمد داشتم تو را براي رساندن اين ابيات بفرستم . گفت : فرمان پذيرم . پس رهسپار مدينه شد ويكسره به در خانهء سكينه رفت بعد از كسب اجازه عرض كرد : فدايت شوم ، اى سيده وخداوندگار من ، أبو الخطاب 2 - كه خداوند أو را باقي بدارد - مرا نزد شما فرستاده است . سكينه فرمود : مگر وقتي از نزد أو آمدى به خير وشادى نبود ؟ گفت : حالش خوب بود . پرسيد : پس أبو الخطاب - كه خدايش حفظ كن - براي چه تو را فرستاده است ؟ عرض كرد : ابياتى همراه من فرستاده وامر كرده است براي شما بخوانم . فرمود : بيار تا چه گفته است . غريض اين ابيات را انشاد نمود :ألْمِمْ بزينبَ أنّ البَيْنَ قد أفِدا * قَلّ الثّواء لئِنْ كان الرّحيلُ غدا قد حَلَفَتْ ليلةَ الصُّورَيْن جاهِدةً * وما على الحُرِّ إلّاالصّبْرُ مُجْتَهِدا 3 لأخْتِها ولأخْرى مِنْ مَناصِفِها * لقد وجَدْتُ به فوقَ الّذي وَجَدا لَعُمْرُها ما أراني إنْ نوى نَزَحَتْ * - وهكذا الحُبُّ - إلّامَيِّتاً كَمَدا 4« سوگند ياد كرد در شب صورين با تأكيد وقوت بسيار . براي آزاده‌اى كه كوشش خود را به جاى آورده است . آزاده را جز صبر راهى نيست » « نزد خواهر ويكى از خدمتكارانش قسم خورد كه من اورا بيش از آنكه مرا دوست دارد دوست مىدارم » « به جان خودش قسم ، اگر فراق پيش آمد خود را جز مرده‌اى كه از غصه جان داده است نمىبينم وفرجام