هامش
گفتم : « فرمايشى داريد ؟ من سهلبن سعد از أصحاب جدّت رسول خدايم . »
فرمود : « به حامل اين سر بگو ، سر را از جلو ما پيشتر ببرد تا مردم بدان متوجه شوند وبه حرم رسولاللَّه نگاه نكنند . »
سعد گويد : من خود را به حامل سر رساندم وگفتم : « مىتوانى چهارصد اشرفى بستاني وحاجت مرا برآورى ؟ »
گفت : « چه حاجت دارى ؟ »
گفتم : « سر را از جلو زنان حرم پيشتر برى . »
پذيرفت واشرفىها را گرفت . سر را در حقهاى نهادند ونزد يزيد بردند ومن هم با آنها وارد شدم . يزيد بر تختى نشسته بود وتاجى با آويزههاى درّ وياقوت بر سر داشت وجمعى از بزرگان قريش گردش بودند . حامل سر وارد شد ومىسرود :بار كن از سيم وزر شترانم * قاتل شاهنشه دو جهانم
قاتل رادى كه باب ومام كرامش * بهتر خلقند در زمين وزمانميزيد گفت : « اگر مىدانستى بهترين مردم است ، چرا اورا كشتى ؟ »
گفت : « به اميد جايزهء تو . »
دستور داد گردنش را زدند وسرش را جدا كرد . سر حسين را پيش خود نهاد ومىگفت : « كيف رأيت يا حسين ؟ ؛ چطور ديدى ؟ » انتهى .
كمرهاى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 205
شيخ صدوق رحمه الله در « امالى » از حاجببن زياد حديثي آورده كه ما قسمت أول آن را در وقايع مجلس ابنزياد نگاشتيم . گفته است : پيك بشارت شهادت حسين عليه السلام را به همهء نواحي فرستاد ودستور داد أسيران وسر حسين عليه السلام را به شام بردند وجمعى از مردمانى كه همراه آنها بودند ، براي من گفتند كه شبها تا صبح زارى ونوحه جنيان براي حسين عليه السلام به گوش ما مىرسيد وچون وارد دمشق شديم ، زنها واسرا را روز روشن وارد شهر كردند . جفاكاران أهل شام مىگفتند : « ما اسرايى به اين زيبايى نديديم . شما چه كسانيد ؟ »
سكينه دختر حسين عليه السلام فرمود : « ما أسيران آل محمديم . »
آنها را در پلكان مسجد كه توقفگاه أسيران بود ، با امام بيمار بازداشتند وآن حضرت جوانى مىنمود . شيخى از مشايخ شام نزد آنها آمد وگفت : « حمد خدا را كه شما را كشت ونابود كرد وآشوبرا خاموش كرد . » وهرچه توانست به آنها گفت . چون سخنش تمام شد ، امام بيمار به أو فرمود : « قرآن خدا را خواندهاى ؟ »
گفت : « آرى ! »
فرمود : « اين آية را خواندى : « قُل لا أسألكُم عليه أجراً إلّاالمودّةَ في القُربى » بگو من از شما مزدى