هامش
عرض كردم : « هزار دينار وهزار درهم با من است . »
فقال : « خذ شيئاً من ذلك وارفعه إلى الّذي يحمل رأس أبي وقل له أن يتبعّد عن النّساء ليشتغل النّاس بالنّظر إليه عن حرم رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم ؛ از اين درهم ودينار چيزى برگير وبه اين كس كه حامل رأس مبارك پدرم هست ، بده وبه أو گوى اين سر را از زنها دور بگرداند تا مردان به نظاره به آن سر مبارك از حرم رسول خداى صلى الله عليه وآله مشغول شوند . »
سهل مىگويد : اين كار چنان كردم وبه حضرتش مراجعت نمودم وتفصيل را به عرض رسانيدم : « فقال لي جزاك اللَّه خيراً وحشرك اللَّه معنا يوم القيامة في زمرتنا . »
فرمود : « خدايت پاداش نيك [ دهد ] ودر قيامت با ما ودر زمرهء ما محشور فرمايد . »
1 . مختلف الرواية : خبري كه در نقل آن اختلاف حاصل شده است .
2 . ادكن : چيزى كه رنگ آن به سياهى مايل باشد .
3 . أفاقت : به بهبودى برگشتن .
سپهر ، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام ، 2 / 171 - 172
در « بحار » است وصاحب مناقب هم به سند از زيد از پدرانش روايت كرده [ است ] كه سهل بن سعد گويد : من قصد بيت داشتم . چون به وسط منطقه شام رسيدم ، شهري با نهرهاى جارى ودرختهاى فراوان ديدم كه زينت بستهاند وشاد وخرسندند وزنها براي آنها هم آواز دف وطبل مىكوبند وبازى مىكنند . با خود گفتم : « عيدهاى شاميان را مىدانم وامروز عيد نيست . وديدم جمعى با هم گفتوگو دارند . گفتم : « شما در شام عيدى داريد كه من نمىدانم ؟ »
گفتند : « گويا از بيابان رسيدى ؟ »
گفتم : « من سهلبن سعدم واز أصحاب محمدم . »
گفتند : « اى سهل ! عجب است كه آسمان خون نمىبارد وزمين اهلش را فرو نمىبرد . »
گفتم : « چرا ؟ »
گفتند : « وا عجبا ! سر حسين را از عراق به هديه مىبرند ومردم شادى مىكنند . »
گفتم : « وا عجبا ! سر حسين را مىبرند ومردم خرسندند ؟ ! »
گفتم : « از چه درى وارد مىشود . »
به يكى از درها اشاره كردند كه باب ساعات نام داشت . گويد : در اين ميانه ، پرچمها را پى در هم ديدم واسبسوارى با بيرق بلند بىپيكانى كه بر آن سرى شبيهترين مردم به رسول خدا از نظر رخسار نصب بود ، آمد وپشت سرش زنها بر شتران بىجهاز سوار بودند ومن خود را به مقدم آنها رسانيدم وگفتم : « دختر كيستى ؟ »
گفت : « من سكينه دختر حسينم . »