تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 343

مساهمون:

ص٣٤٣
هامش
عرض كردم : « هزار دينار وهزار درهم با من است . » فقال : « خذ شيئاً من ذلك وارفعه إلى الّذي يحمل رأس أبي وقل له أن يتبعّد عن النّساء ليشتغل النّاس بالنّظر إليه عن حرم رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم ؛ از اين درهم ودينار چيزى برگير وبه اين كس كه حامل رأس مبارك پدرم هست ، بده وبه أو گوى اين سر را از زن‌ها دور بگرداند تا مردان به نظاره به آن سر مبارك از حرم رسول خداى صلى الله عليه وآله مشغول شوند . » سهل مىگويد : اين كار چنان كردم وبه حضرتش مراجعت نمودم وتفصيل را به عرض رسانيدم : « فقال لي جزاك اللَّه خيراً وحشرك اللَّه معنا يوم القيامة في زمرتنا . » فرمود : « خدايت پاداش نيك [ دهد ] ودر قيامت با ما ودر زمرهء ما محشور فرمايد . » 1 . مختلف الرواية : خبري كه در نقل آن اختلاف حاصل شده است . 2 . ادكن : چيزى كه رنگ آن به سياهى مايل باشد . 3 . أفاقت : به بهبودى برگشتن . سپهر ، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام ، 2 / 171 - 172 در « بحار » است وصاحب مناقب هم به سند از زيد از پدرانش روايت كرده [ است ] كه سهل بن سعد گويد : من قصد بيت داشتم . چون به وسط منطقه شام رسيدم ، شهري با نهرهاى جارى ودرخت‌هاى فراوان ديدم كه زينت بسته‌اند وشاد وخرسندند وزن‌ها براي آن‌ها هم آواز دف وطبل مىكوبند وبازى مىكنند . با خود گفتم : « عيدهاى شاميان را مىدانم وامروز عيد نيست . وديدم جمعى با هم گفت‌وگو دارند . گفتم : « شما در شام عيدى داريد كه من نمىدانم ؟ » گفتند : « گويا از بيابان رسيدى ؟ » گفتم : « من سهل‌بن سعدم واز أصحاب محمدم . » گفتند : « اى سهل ! عجب است كه آسمان خون نمىبارد وزمين اهلش را فرو نمىبرد . » گفتم : « چرا ؟ » گفتند : « وا عجبا ! سر حسين را از عراق به هديه مىبرند ومردم شادى مىكنند . » گفتم : « وا عجبا ! سر حسين را مىبرند ومردم خرسندند ؟ ! » گفتم : « از چه درى وارد مىشود . » به يكى از درها اشاره كردند كه باب ساعات نام داشت . گويد : در اين ميانه ، پرچم‌ها را پى در هم ديدم واسب‌سوارى با بيرق بلند بىپيكانى كه بر آن سرى شبيه‌ترين مردم به رسول خدا از نظر رخسار نصب بود ، آمد وپشت سرش زن‌ها بر شتران بىجهاز سوار بودند ومن خود را به مقدم آن‌ها رسانيدم وگفتم : « دختر كيستى ؟ » گفت : « من سكينه دختر حسينم . »