هامش
وملفوف 5 وزنان مغنيه بىپرده به نواختن طبول 6 ودفوف مشغول . مرا شگفت آمد كه اين فرحت وسرور چيست ؟ مردم چرا چندين شاد وشادىخوارهاند ؟ »
مردىرا گفتم : « مگر اهلشام را امروز عيدى است كه تاكنون ما را آگهى نرسيده [ است ] وندانستهايم ؟ »
گفتند : « اى شيخ ! مگر تو مردى اعرابى بوده واز اقصاى 7 باديه رسيدهاى ؟ »
گفتم : « لا واللَّه ، من سهلبن سعد ساعدى ، صاحب رسول خدايم . »
قالوا : يا سهل ؟ ما أعجبك السّماء لا تمطُرُ دماً والأرضُ لا تخسِفُ بأهلها !
گفتند : « اى سهل ! تورا شگفتى در نمىبرد كه آسمان خون نمىبارد وزمين اهلش را خسف 8 نمىكند ؟ »
گفتم : « از براي چه ؟ »
گفتند : « امروز سر حسينبن علىبن أبي طالب را از ارض عراق به درگاه يزيد هديه مىآورند . »
گفتم : « وا عجبا ! سر حسين را به نزد يزيد هديه مىبرند ومردم شاد وفرحان مىگردند ؟ ! از كدام دروازه داخل مىنمايند ؟ »
به دروازهء ساعات اشاره كردند . در اين سخن بوديم كه رايات فراوان پديدار شد وسرهاى شهدا را بر سنان نيزهها نصب داده ، از پى يكديگر حمل مىدادند وسر حسين عليه السلام كه شبيهترين خلق به رسول خداى بود ، بر فراز رايتي منصوب كرده بودند 9 واز قفاي آن رايت دخترى بر شترى بىوطا ومحمل سواربود . من به نزديك أو شتافتم وگفتم : « كيستى ؟ »
گفت : « من سكينه ، دختر حسينم . »
عرض كردم : « من سهل بن سعد از أصحاب جدّ توأم . اگر درخور 10 من خدمتي است ، فرمان كن تا فرمانپذير شوم . »
فرمود : « اگر توانى حامل اين سر مبارك را بگوى تا اين سر را دورتر از ما حمل دهد تا مردمان به نظارهء آن سر مطهر پردازند وكمتر به حرم رسول خداى نظر اندازند . »
سهل مىگويد : حامل آن سر مبارك را گفتم : « توانى در بهاى اسعاف حاجت من چهل دينار زر سرخ از من مأخوذ دارى ؟ »
گفت : « حاجت چيست ؟ »
گفتم : « اين سر مبارك را از پيش روى حرم لختى دورتر حمل مىده . »
اين سخن را از من بپذيرفت ، زر بگرفت وپيشتر شتافت 9 .
سهل بن سعد گويد : گاهى كه سر مبارك حسين عليه السلام را در شهر دمشق حمل مىدادند ، پنج تن از زنان شام را نگريستم كه از براي تماشا بر دريچهء كوشكى 11 بلند برآمده بودند ودر ميان ايشان پيرزنى فرتوت ومحدوبةالظهر 12 بود . چون سر حسين عليه السلام را از برابر آن دريچه درمىگذراندند ، آن عجوز با پشت خميده