فضربت به رأس الحسين ، فقلت : اللَّهمّ أهلكها يا ربّ وأهلك من معها ، فما استتمّ كلامي حتّى سقط بهنّ الرّوشن ، فهلكت وهلك من فيه ، وهلك تحته خلق كثير . « 1 »
السّيّد هاشم البحراني ، مدينة المعاجز ، 4 / 108 - 111
هامش
( 1 ) - در بعضي از كتب معتبره روايت كردهاند كه سهل بن سعد گفت : من در سفري وارد دمشق شدم . شهري ديدم در نهايت معمورى با أشجار وانهار بسيار وقصور رفيعه ومنازل بىشمار . ديدم كه بازارها را آيين بستهاند وپردهها آويختهاند . مردم زينت بسيار كردهاند ودفّ ونقّاره وأنواع سازهها مىنوازند . با خود گفتم : « مگر امروز عيد ايشان است ؟ ! »
تا آن كه از جمعى پرسيدم : « مگر در شام ، عيدى هست كه نزد ما معروف نيست ؟ »
گفتند : « اى شيخ ! مگر تو در اين شهر غريبى ؟ »
گفتم : « من سهلبن سعدم وبه خدمت حضرت رسالت صلى الله عليه وآله وسلم رسيدهام . »
گفتند : « اى سهل ! ما تعجب داريم كه چرا خون از آسمان نمىبارد وچرا زمين سرنگون نمىگردد ؟ »
گفتم : « چرا ؟ »
گفتند : « اين فرح وشادى براي آن است كه سر مبارك حسينبن علي عليه السلام را از عراق براي يزيد به هديه آوردهاند . »
گفتم : « سبحان اللَّه ! سر امام حسين را مىآورند ومردم شادى مىكنند ؟ ! »
پرسيدم : « از كدام دروازه داخل مىكنند ؟ »
گفتند : « از دروازهء ساعات . »
من به سوى آن دروازه شتافتم . چون به نزديك دروازه رسيدم ، ديدم كه رايات كفر وضلالت از پى يكديگر مىآمدند . ناگاه ديدم كه سواري مىآيد ونيزهاى در دست دارد وسرى را بر آن نيزه نصب كرده است كه شبيهترين مردم است به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم . پس ديدم كه زنان وكودكان بسيارى را بر شتران برهنه سوار كردهاند ومىآوردند . پس من رفتم به نزديك يكى از ايشان وپرسيدم : « تو كيستى ؟ »
گفت : « منم سكينه دختر امام حسين عليه السلام . »
گفتم : « من از صحابهء جدّ شمايم . اگر خدمتي دارى ، به من بفرما . »
سكينه گفت : « بگو به اين بدبختى كه سر پدر بزرگوارم را دارد كه از ميان ما بيرون رود وسر را پيشتر برد كه مردم مشغول شوند به نظارهء آن سر منوّر وديده از ما بردارند وبه حرمت رسول خدا اين قدر بىحرمتى روا ندارند . »
سهل گفت : من رفتم به نزد آن ملعون كه سر آن سرور را داشت ، گفتم : « آيا ممكن است كه حاجت مرا برآورى ، وچهارصد دينار طلا از من بگيرى ؟ »