أقول : قد عثرت على رواية في كتاب مصباح الحرمين فأحببت إيراده ، وهي هذه أنّ ليلة من اللّيالي بينما القوم يسيرون في دجى اللّيل ، أخذت سكينة بالبكاء لأنّها ذكرت أيّام أبيها وما عليه من العزّ والإكرام ، ثمّ رأت نفسها ذليلة بعد إن كانت أيّام أبيها عزيزة ، اشتدّ بكاؤها ، فقال لها الحادي : اسكتي يا جارية فقد آذيتني ببكائك ، فما سكتت بل غلب عليها الحزن والبكاء ، وأنّت أنّة موجعة وزفرت زفرة كادت روحها أن تطلع ، فقال الحادي : اسكتي يا بنت الخارجيّ ، فقالت سكينة : وا أسفاه عليك ، يا أباه ! قتلوك ظلما وعدوانا وسمّوك بالخارجيّ ، فغضب اللّعين من قولها ، وأخذ بيدها ، وجذبها ، ورمى بها على الأرض فلمّا سقطت غشي عليها ، فما أفاقت إلّا والقوم قد مضوا فقامت ، وجعلت تمشي حافية في سواد اللّيل تارة تقوم ، وتارة تقعد ، وتارة تستغيث باللّه ، وتارة بأبيها
هامش
- نزد عبيد اللّه آوردند وزندانى كردند ، أسيران در زندان بودند كه سنگى در آن پرتاب شد ونامهاى به آن بسته بود ودر نامه نوشته بود : « در روز فلان با پست از يزيد راجع به شما دستور خواسته شده وتا چند روز ديگر مىرود وبرمىگردد ودر برگشت كه فلانه روز است ، اگر آواز تكبير به گوش شما رسيد ، يقين داشته باشيد كه قتل عام مىشويد واگر تكبير نشنيديد ، در امانيد ؛ ان شاء اللّه . »
گويد : دو سه روز پيش از مراجعت پست ، نامهاى به زندان افكندند با تيغ تراش كه به سنگى بسته بود .
در نامه نوشته بود : « وصيت كنيد وعهد خود را بسپاريد كه پست فلانه روز مىرسد . »
پست فلانه روز رسيد وآواز تكبير بلند نشد ونامهاى آمد كه : « أسيران را به سوى من روانه كن . »
عبيد اللّه ، مخفر بن ثعلبه وشمر بن ذي الجوشن را خواست وگفت : « بايد أسيران وسر حسين را نزد يزيد ببريد . »
وآنها بيرون شدند تا به يزيد وارد شدند .
عبيد اللّه پس از فرستادن سر حسين عليه السّلام ، كودكان وزنان أو را تجهيز كرد وعلي بن الحسين را غل به گردن نهاد وآنها را دنبال سر با مخفر بن ثعلبه عائذى وشمر بن ذي الجوشن فرستاد وبه كاروانسرها رسيدند . امام بيمار از عراق تا شام با آن مردم سخنى نگفت . سيّد حيدر حلى گويد :كي به پيمبر برساند كه هان * حضرت سجاد به بند گران
كيست خبر در بر زهرا برد * درد دل زينب كبرى برد
دشمنشان شهر به شهر از ستم * مىبرد وبر دلشان درد وغمدر الاخبار الطوال دينورى است كه ، ابن زياد امام بيمار وزنان حرم را آماده كرد ، وبا زحر بن قيس ومخفر بن ثعلبه وشمر بن ذي الجوشن نزد يزيد فرستاد ، وآمدند تا به شام رسيدند .
كمرهاى ، نفس المهموم ، / 197 ، 201 ، 207