هامش
- منع درآمدم وگفتم : « اى شقى بىباك ! همى خواهى عالم را به صرصر فنا درسپارى ؟ مگر بر لبهاى خشكيده ورخساره تفتيده اين دختر نمىبينى كه هيچش تاب وتوان نمانده است . سوگند به خدا نزديك است كه عالم ديگرگون وزمين وآسمان سرنگون آيد . »
وآن دختر از نهيب زحر فرياد : وا ضيعتاه ! ووا جدّاه ! ووا عليّاه ! ووا أبتاه ! برآورد وبه سوى من دوان شد . من زبان به دلدارى وتسليه برگشودم وخاطر مباركش را آرام همى كردم .
چون اين مهر وشفقت از من معاينت كرد ، فرمود : « اى مرد ! آخر من دختر پيغمبر شما هستم . اگر به انديشهء كشتن من هستيد ، چندان مهلت دهيد كه بارى ديگر ديدار عمهها وخواهران خويش را بنگرم . »
از شنيدن اين سخن از خويشتن برآمدم وسوگند خوردم : اى دختر ! اين توهم از خويشتن دور دار ! وبه كمال مهربانى أو را برداشته به خواهران وعمههايش رساندم ( 1 ) .
صاحب بحر المصائب بعد از بيان اين خبر مىنويسد : « اين همان روايت ابن ربيع است كه به اختلاف عباير در جلد اوّل نوشته آمد واز پس اين حكايت از ورود به عسقلان وحكايت عسقلانى وزير وخواهر أو شرحي مبسوط مىنگارد واز اين پيش در كتاب أحوال امام زين العابدين عليه السّلام ضعف اين خبر وغرابت عبور أهل بيت أطهار به عسقلان مسطور شد . »
وهم در بحر المصائب مذكور است كه : چون آن جماعت از دير بگذشتند ، طي راه به كوشكى پيوستند كه صاحب آن قصر عجوزهء ملعونه بود كه امّ الحجامش مىخواندند وآن پليد با كنيزان خود بر دريچه قصر برآمده وبه تماشا مشغول بودند وچون سر مبارك امام عليه السّلام به آنجا رسيد ، آن نكوهيده كيش كه از روزگار قديم با آن حضرت بدانديش بود ، سنگى برگرفت وچنان بيفكند كه از آن چهرهء منور خون بريخت .
جناب امّ كلثوم را بر آن حال نظر افتاد وآن خون تازه را بديد . پرسيد : « كدام كس چنين كرد ؟ » تفصيل را معروض داشتند . نامش را بپرسيد . بازگفتند ، آن حضرت از مشاهدهء اين مصيبت روى مبارك بشخود ( 9 ) وموى پريشان ساخت وهر دو دست به نفرين بركشيد وعرض كرد : « بار خدايا ! اين قصر را بر وى فرو خوابان واين نكوهيده را به آتش دنيا بسوزان ، پيش از آنكه به نار دوزخ دچار شود . »
راوي گويد : « قسم به خدا چون اين دعا به پاى رفت ، در ساعت آن قصر فرود آمد ودر آن قصر مخروبه آتشى درافتاد ، چندانكه جمله آن قصر خاكستر وبادي وزان شد . اثرى از آن قصر برجا نماند . گويا هرگز در آنجا نشانى از عمارت وأهل عمارت نبوده است . »
وچون آن جماعت از آن قصر راه برگرفتند وروز وشبى راه نوشتند ، به قصر عالي رسيدند كه منيع نام داشت . در آنجا جناب امّ كلثوم عليها السّلام در حقّ مردمش دعاى خير فرمود ، چنانكه در جاى خود مذكور شود وآن لشكر خبيث از منيع بكوچيدند وبه قرمياط رسيدند . واز آنجا به قريهاى كه سليما البيت نام داشت ، پيوستند واز آنجا با رعب وخوف بگذشتند وبه وادى درآمدند كه سروج نام داشت وتنى چند به هلاكت رسيدند . تا عصر راه نوشته به زمينى هموار رسيدند وقصرى از دور نگران شدند كه حفوظ نام داشت وجناب امّ كلثوم در حقّ مردم قصر حفوظ دعاى خير فرمود ؛ چنانكه به خواست خدا مذكور آيد . -