هامش
- در كتاب بحر المصائب مسطور است كه به روايت بعضي از أهل خبر چون أهل بيت رسالت به موصل رسيدند ومردم آن شهر به تماشاى ايشان ازدحام ورزيدند وجناب زينب خاتون سلام اللّه عليها اين حال پرملال بديد ، سخت دشوار شمرد وسخت بگريست وفرمود : « اى يزيديان ! گويا يزدان را فراموش كردهايد ! گويا هيچ ديني وآيينى به شما نفرستاده وپيغمبرى به شما انگيخته نگشته [ است ] . واز شما خواستار حساب وكتابي نخواهند شد وجزائي نخواهد داد . سوگند به خداى هر چه بكاريد ، بدرويد وآنچه به پا بريد ، جزايش باز يابيد . اى بدترين أمت ! براي شماست عذاب وشدت نكبت . »
اما به روايت أغلب نويسندگان ، كيفيت ورود ايشان به حوالي موصل وپرخاش أهل موصل با آن قوم ستمگر وجنگ ورزيدن با يكديگر برخلاف اين خبر است كه مسطور افتاد ؛ چنانكه أبو مخنف وديگران گويند : آن مردم شقى از أهل موصل بترسيدند وراه بگردانيدند واز تل أعفر راه نوشته پس از آن بر جبل سنجار عبور دادند وسخت بيمناك بودند ودر حركت سرعت مىكردند واز آن پس به نصيبين درآمدند وسه روز در آن شهر توقف كردند .
وموافق بعضي روايات از نصيبين به ميّافارقين واز آنجا هراسان به جانب سناباد روان شدند وجماعتى از آن مردم مخذول به دست أهل سناباد تباه شدند ( 1 ) وبه جانب يسجر رهسپر شدند وأهل يسجر پير وجوان وبزرگ وكوچك اتفاق ورزيده به مقاتلت آن گروه شقاوتپژوه بيرون شتافتند وچنانكه أبو مخنف داستان كرده است . وصاحب بحر المصائب از وى روايت مىكند ، زنى كهنسال را بر آن نيزه كه به دست خولى اندر وحامل آن سر مطهر منور بود ، عبور افتاد ، از تلاوت قرآن بدانست كه سر پسر خاتم پيغمبران است . پس با آن تيغ كه به دست داشت وبا ديگر زنها به جهاد بيرون شتافته بود ، نيزه را دو نيمه ساخت . آن سر مبارك را كه چون آفتاب درخشان در لمعان بود ، در بغل آورد وهمى بر سر وصورت نهاد وبناليد .
شمر بانگ بركشيد : « هان اى لشكر ! بكوشيد تا اين سر از دست ندهيد . آن جماعت با تيغ ونيزه أطراف آن زن را پره زدند . پيره زال خروش برآورد وأهل بيت از آن حالت به مصيبت اندر شد . زينب خاتون سلام اللّه عليها از مشاهدت آن حال همى بر سر بزد وناله بركشيد وفرمود : « اى زن صالحه ! همانا ديرگاهى است كه بر ديدار برادرم لب نسودهام . محض خاطر مادرم فاطمه زهرا ، از جانب من ديدههاى آن نور ديدهء مصطفى را ببوس . »
از اين سخن جناب زينب خاتون شور وغلغله در آن دشت بيفتاد ( 1 ) . اما از دنباله اين خبر كه به دعاى جناب امّ كلثوم اختتام مىجويد ، چنان مىنمايد كه مقصود مردم شيزر باشند ؛ چنانكه بدان أشارت رفت .
وبه روايت صاحب بحر المصائب ومصائب الأبرار ومفتاح وأبو مخنف وجمعى ديگر ، چون به شهر حمص رسيدند وجناب امّ كلثوم سلام اللّه عليها سر مبارك امام حسين صلوات اللّه عليه را بر سر نيزه بديد ، باحرقت قلب وسوز جگر بگريست واين اشعار را به آن سوز وناله قرائت فرمود كه دل خلق جهان را متألم نمود : « قتلتم أخي صبرا فويل لأمكم » ؛ إلى آخرها ! چنانكه از اين پيش أشارت رفت وچون آن حضرت از خواندن اشعار خويش بپرداخت ، حاضران را چنان دل از دست برفت وبه گريستن اندر شدند كه پارهاى از -