هامش
- خويش بيگانه شدند .
وبعد از نگارش داستانى طويل از گزارش أهل حمص با شمر ملعون واتباع أو مىگويد : از آنجا برفتند تا به باب تدمر رسيدند ودر كنيسهء جرجيس فرود شدند وشب را در خانهء خالد نشيط به روز بردند . در اين مقام از جناب زينب خاتون سلام اللّه عليها زبان حالي مذكور مىدارد ودر ورود به دير راهب وبيان أحوال شيرين جاريه جناب شهربانو نيز از جناب زينب خاتون سلام اللّه عليها بعضي مكالمات مسطور است .
ومىگويد : چون به شهر حلب رسيدند واز آن مردم بىادب پارهاى حركات نابهنجار به آن سر منور بديدند ، حضرت زينب خاتون سلام اللّه عليها ( ضربت رأسها على خشب المحمل ضربا شديدا بحيث جرى الدم من تحت مقنعتها ) سر مبارك را بر چوب مقدم محمل چنان بزد كه خون از زير مقنعهاش روان شد .
ونيز از عبد اللّه بن قيس انصارى كه در حلب سكونت داشت وملاقاة با أهل بيت وآهنگ آن مخدره به شرب آب وريختن ونياشاميدن وفرمودن : « أأشرب الماء وأخي قتل عطشانا » وفرمايش آن حضرت :
« وا محمّداه ! وا عليّاه ! هذا رأس أخي الحسين إن كنت زائره فزره » ، حكايت كند وبه داستان درة الصدف پيوسته مىدارد واز جناب زينب خاتون سلام اللّه عليها نيز بعضي مكالمات مسطور مىدارد . [ . . . ]
( 1 ) در بحر المصائب از سرور المؤمنين مروى است كه : چون أهل بيت أطهار قريب به عسقلان رسيدند ، روزى هوا چنان تافته گشت كه مرغ وما هي گداخته مىشد . لشكر ابن زياد پيوسته مركبهاى خويش را آب بخورانيدند وزير شكم آنها را آب بيفشاندند وآنچه بر افزون بود ، بر زمين بريختند ؛ لكن به آن أطفال تشنه وكودكان دل تفته نمىرساندند .
اتفاقا يك تن از ايشان كه فاطمهاش نام بود ، به زارى به سايه درخت خارى جاى كرد وچون عرب را قانون چنان است كه چون روز از نيمه برگذرد ، بار كوچ مىبندند ، پس بارها بربستند « وتركوها وارتحلوا عنها » آن دختر را فراموش كردند وروان شدند . چون چندى راه در سپردند ، حضرت زينب خاتون سلام اللّه عليها اين حال را بدانست وسخت بناليد وبگريست : « ونادت : يا قوم ! باللّه عليكم اصبروا هنيئة فقد افتقدت ابنة أخي وقرّة عيني » . ندا بركشيد : « اى قوم ! شما را به خداى سوگند مىدهم ، ساعتي درنگ كنيد ! چه دختر برادرم وروشنى ديدهام ناپديد شده است . » چون اين خبر منتشر شد ، نالهء أهل بيت پيغمبر بلند شد وآشوب محشر برخاست . سران لشكر سراسيمه شدند وگفتند : « به خدا سوگند است كه اگر اين دختر پديدار نشود ، زينب دختر پيغمبر صلّى اللّه عليه وآله عالم وعالميان را زير وزبر فرمايد وحقّ هم اوراست . »
زحر بن قيس دامان همت بر كمر برزد . راوي گويد : « من نيز با آن ملعون روان شدم ودر حوالي منزل در حالي أو را بديدم كه حيرت بر حيرتم برافزود . آن مظلومه دست بر سر داشت وبه أطراف نظر مىانداخت . گاهى مىنشست . گاهى مىدويد ومىافتاد وفرياد مىكشيد : يا عمّاه ! يا عمّتاه ! يا أمّاه ! يا أختاه ! يا أخاه ! وگاهى از زحمت پياده گامزدن فرو مىماند ودر آن ريگهاى گرم مىغلتيد وهر دو پاى مبارك خود را با دست مىگرفت . از مشاهدت اين حال ملال گرفتم ومبهوت بماندم . در اين اثنا ، زحر ملعون با تازيانه برسيد وبه آن دختر نهيب داد وآن دختر بىاختيار بدويد . من آن ملعون را از در زجر و -