هامش
- بازپرسى شوى . ببين آن روز پيروزى با كيست ؟ اى پسر مرجانه ! مادر بر تو بگريد . »
راوي گويد : ابن زياد غضب وقصد أو كرد .
در ارشاد گويد : ابن زياد غضب كرد وبر أو افروخت .
عمرو بن حريث گفت : « أيها الأمير ! اين زن است وزن به گفتار خود مؤاخذه وبر خطاى خود مذمت نشود . »
ابن زياد گفت : « خدا دل مرا از طاغيه تو وعصيان خانوادهء تو شفا داد . »
زينب رقت كرد وگريست وفرمود : « به جان خودم پير وبرنايم را كشتى وخاندانم را برانداختى وشاخههايم را بريدى وريشهام كندى . اگر دلت از اين خنك شود . »
ابن زياد گفت : « اين زن سجعباف است وپدرش هم سجعباف وشاعر بود . »
فرمود : « زن را چه به سجعبافى ؟ من از سجعتراشى روگردانم ، ولى از سينهء پرآشوب اين سخن برخاست . »
علي بن الحسين عليه السّلام را نزد أو آوردند . گفت : « تو كيستى ؟ »
فرمود : « علي بن الحسينم . »
گفت : « مگر خدا علي بن الحسين را نكشت ؟ »
زين العابدين فرمود : « من برادرى داشتم به نام على كه مردم أو را كشتند . »
ابن زياد گفت : « خدا أو را كشت . »
زين العابدين فرمود : « وقت مرگ ، خدا هر جانى را قبضه كند . »
ابن زياد غضب كرد وگفت : « باز هم جرأت جواب مرا دارى ودر تو توان رد بر من مانده است ؟ ! أو را ببريد وگردن بزنيد . »
زينب به أو چسبيد وگفت : « اى پسر زياد ! خونهايى كه از ما ريختى ، براي تو بس است . »
وأو را در آغوش كشيد وگفت : « به خدا من از أو جدا نشوم . اگر مىكشى ، مرا هم با أو بكش . »
ابن زياد ساعتي به آنها نگريست وگفت : « در رحم چه اسرار عجيبى است ؟ به خدا گمان دارم دوست دارد أو را با وى بكشم . أو را واگذاريد كه من أو را به درد خود گرفتار مىبينم . »
سيّد رحمه اللّه گويد : چون زينب به ابن زياد گفت : « كسى از ما باقي نگذاشتى واگر خواهى أو را هم بكشى ، مرا با أو بكش ! »
امام بيمار به أو فرمود : « عمه جان ! بس كن تا من با أو سخن كنم . »
وروبه ابن زياد كرد وگفت : « مرا از كشتن مىترسانى ؟ ! نمىدانى كشته شدن ما را عادت است وكرامت ما در شهادت است ؟ ! » .
شيخ ما صدوق در امالى وفتال نيشابورى در روضه از دربان عبيد اللّه بن زياد نقل كرده است : چون سر حسين را نزد أو آوردند ، دستور داد أو را در تشت طلا جا دادند وبا چوبدستى به دندانهاى پيشين أو مىزد ومىگفت : « اى أبا عبد اللّه ! زود پير شدى . » -