هامش
- خاك سياه برابر كرد وفرمود : « من نديدم در برادرم مگر كمال نيكويى وزيبايى كه خدا براي أو خواسته بود . آنان جماعتى بودند كه خداوند متعال قتل را براي آنها نوشته بود . پس به جانب خوابگاه خود رفتند وبه زودى خداوند متعال بين تو وآنها جمع كند واز در احتجاج با تو مخاصمه بنمايد . نگران آن روز باش كه غلبه با كه خواهد بود . اى پسر مرجانه ! مادر به عزاى تو بنشيند . »
وبه روايت منتخب فرمود : « ويلك يا بن مرجانة ! كم تسحب علينا أثواب غيّك فإنّ أخي إن طلب الخلافة فلا عدوان عليه فانّه طلب ميراث جدّه وأبيه وهو أولى وأحقّ بالخلافة منك وأميرك فاعدّ جوابا إذا كان هو القاضي والخصم جدّي رسول اللّه والسّجن جهنّم » .
فرمود : « اى پسر زياد ! واي بر تو ! تا كي با لباس نخوت وگمراهى به سوى ما مىتازى ؟ اگر برادرم طلب خلافت بنمايد ، جاى تعجب نباشد . چه آن كه ميراث جد وپدر خود را خواسته وأولى وسزاوارتر به منصب خلافت است از تو وأمير تو . همانا مهيا باش براي بازپرسى در هنگامى كه قاضى عادل خداست وخصم تو جدم رسول خدا وجايگاه تو جهنم است . »
ابن زياد مانند مار بر خود پيچيد وآتش خشم أو زبانه گرفت ؛ به حدى كه همّ بضربها قصد اذيت وآزار آن مخدره نمود . عمرو بن حريث كه نگران آن منظرهء حزنآور بود ، گفت : « أيّها الأمير ! هذه مرأة والمرأة لا تؤاخذ بشيء من منطقها ؛ يعنى : اين زنى است مصيبتزده وزن را نبايد در گفتههاى أو مورد مؤاخذه قرار داد ودر مقام كيفر أو برآمد . »
ابن زياد ساكن نشد . گفت : « قد شفى اللّه نفسي من طاغيتك الحسين والعصاة من أهل بيتك . فرقّت زينب عليها السّلام وبكت وقالت بعد بكاء طويل له : لعمري لقد قتلت كهلي وأبرزت أهلي وقطعت فرعي واجتثثت أصلي فإن كان هذا شفاءك فقد اشتفيت » .
آن مخدره آن عبارت را كه از ابن زياد استماع نمود ، سخت بگريست وفرمود : « قسم به جان خودم ، كشتى پسران ما را وبىپرده كردى پردگيان ما را واز بن باز كردى شاخ وبرگ ما را واز بيخ بركندى أصل ما را . اگر شفاى تو در اين است ، جستى شفاى خود را . »
ابن زياد چون اصغاى اين كلمات نمود ، گفت : « هذه سجّاعة ولعمري لقد كان أبوها سجّاعا شاعرا .
فقالت : يا ابن زياد ! إنّ لي عن السّجاعة لشغلا ، وإنّي لأعجب ممّن يشتفي بقتل أئمّته ويعلم انّهم منتقمون منه في آخرته ؛ ابن زياد گفت : اين زن سجاعه است ؛ يعنى : مانند كهنة سخن به سجع وقافيه گويد . چنانچه پدرش نيز سجاع وشاعر بود . »
آن مخدره فرمود : « اى پسر زياد ! اگر سخن من سجع باشد ، جاى تعجب نيست . اگر كلامي از من به سجع وقافيه تراوش كند ، نتيجهء طبع من است . مرا با سجاعت چهكار است ؟ به خصوص با اين حال كلال وملال ، ولى من از كسى تعجب دارم كه امام خود را بكشد وبداند كه در آن جهان باز پرسش خواهد شد وخداوند از وى انتقام خواهد كشيد . »
امام زين العابدين را ديگر طاقت نماند وفرمود ، بنابه روايت أبى مخنف : « يا ابن اللّئام ! إلى كم تهتك عمّتي زينب بين من يعرفها ومن لا يعرفها قطع اللّه يديك ورجليك . » -