هامش
- جمله أشارت رفت واز اين پس نيز معلوم خواهد شد .
بالجملة ، چون خبر وصول أهل بيت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به كوفه گوشزد ابن زياد گرديد ، مردم كوفه را بارعام داد ومجلس أو از بادي وحاضر وبزرگ وكوچك انباشته شد ورؤوس شهدا را نيز در مجلس بياوردند وسر مبارك سرور كائنات را در طبق زرين نزد أو بنهادند وچون به احضار أهل بيت فرمان كرد ، آن جماعت پليد عنيد ، أهل بيت پيغمبر خداوند مجيد را چون أسيران درآوردند . زينب سلام اللّه عليها متنكرة درآمد وكنارى گرفت وبنشست وكنيزكان در اطرافش درآمدند وآن حضرت را محفوف داشتند .
ابن زياد پرسيد : « كيست آن زن ؟ »
پاسخ نداد . ديگرباره بپرسيد . جوابي نشنيد . در كرت سيم بعضي از خدم گفتند : « همانا زينب دختر علي بن أبي طالب عليهم السّلام است . »
ابن زياد به آن حضرت رو كرد وگفت : « سپاس خداوندى را كه رسوا ساخت شما را وكشت شما را وروشن ساخت احدوثه ودروغ شما را . »
حضرت زينب فرمود : « الحمد للّه الّذي أكرمنا بنبيّه محمّد وطهّرنا من الرّجس تطهيرا إنّما يفتضح الفاسق ويكذب الفاجر وهو غيرنا » .
يعنى : « سپاس خداوندى را كه ما را به پيغمبر خود محمّد صلّى اللّه عليه وآله گرامى بداشت واز هر رجس وآلايشى پاكيزه ومطهر ساخت . همانا خداوند رسوا مىكند فاسق نابكار را ودروغگو مىشمارد فاجر نابهنجار را وما از آن مردم نيستيم ؛ بلكه ديگران هستند . »
ابن زياد را شرم از ديده برفت وگفت : « صنعت خداى را با برادرت چگونه ديدى ؟ »
فقالت : ما رأيت إلّا جميلا كتب اللّه عليهم القتل فبرزوا إلى مضاجعهم وسيجمع اللّه بينك وبينهم وتتحاجّون وتتخاصمون عنده وإنّ لك يا ابن زياد موقفا فاستعدّ له جوابا وأنّى لك به فانظر لمن الفلج يومئذ ثكلتك أمّك يا ابن مرجانة .
زينب سلام اللّه عليها فرمود : « جز نيكويى نديدم . چه آل وأهل رسول خداى صلّى اللّه عليه وآله جماعتى باشند كه خداوند براي قربت محل ومناعت مقام وآن حكمتها كه داند ، حكم شهادت بر ايشان برنگاشته [ است ] .
لا جرم به مضاجع وخوابگاه خويش شتاب مىكنند ؛ لكن زود باشد كه خداوند شما را وايشان را به گاه برانگيزش در مقام پرسش باز دارد وبه مخاصمه واحتجاج درآورد . نيك بنگر كه در آن روز رستگارى بهرهء كيست . اى پسر مرجانه ! مادر بر تو بگريد . »
چون سخن آن حضرت بدين مقام پيوسته ، ابن زياد را خشم فروگرفت ؛ چندان كه به آهنگ قتل حضرت صديقه صغرى برآمد . عمرو بن حريث كه در آن مجلس حضور داشت ، آهنگ أو را بدانست وگفت : « اى پسر زياد ! أو زنى است وهيچكس زن را به گفتار مأخوذ ندارد ومكافات نكند . »
وأو را از آن انديشه باز داشت . ديگرباره ابن زياد روى به زينب سلام اللّه عليها آورد وگفت : « خداى شفا داد دل ما را از قتل حسين طاغى وديگر سركشان وگناهكاران أهل بيت تو . »
چون آن حضرت اين سخن بشنيد ، بگريست وفرمود : لعمري لقد قتلت كهلي وأبرزت أهلي وقطعت -