مقتل أبي مخنف ( المشهور ) ، / 105 - عنه : الدّربندي ، أسرار الشّهادة ، / 477 - 478 ؛ المازندراني ، معالي السّبطين ، 2 / 113 ؛ الزّنجاني ، وسيلة الدّارين ، / 365 - 366
عن المنتخب ما حاصله أنّ سبب غضب اللّعين على الإمام عليّ بن الحسين أنّه بعد ما تفوّه اللّعين الكافر ابن زياد بالتّرّهات في أمر سيّد الشّهداء روحي له الفداء وعتاب زينب ، غار عليّ بن الحسين على عمّته فقال لابن زياد : « إلى كم تهتك عمّتي بين من يعرفها ومن لا يعرفها ؟ قطع اللّه يديك ورجليك ! » ، فاستشاط ابن زياد الكافر غضبا وأمر بضرب عنقه . وعنه أيضا أنّه قال : من حضر ، أي في مجلس ابن زياد ، رأيت نارا قد خرجت من القصر كادت تحرقه ، فقام ابن زياد عن سريره هاربا ودخل بعض بيوته ، فرأى ذلك الكافر اللّعين كلّ ذلك ولم يرتدع عن غيّه وشقاوته .
هامش
- كيست . »
آن ملعون از اين سخن در خشم شد . حكم كرد به قتل أو . عمرو بن حريث گفت : « بر گفتهء زنان ماتمزده ، مؤاخذه معقول نيست . »
پس پسر زياد گفت : « خدا ما را ظفر داد بر برادر طاغى تو ومتمردان أهل بيت تو وسينهء ما را از ايشان شفا داد . »
زينب خاتون گفت : « بزرگ ما را كشتى وأصل وفرع أهل بيت رسالت را برانداختى . اگر شفاى سينهء تو به اين حاصل شده ، بد شفائي براي تو است . » [ . . . ]
پس آن لعين متوجه حضرت امام زين العابدين عليه السّلام شد وپرسيد : « اين كيست ؟ »
گفتند : « علي بن الحسين است . »
گفت : « شنيدم كه خدا كشت علي بن الحسين را . »
حضرت فرمود : « من برادرى داشتم كه على نام داشت . أو را مردم به ستم كشتند . »
پسر زياد گفت : « بلكه خدا أو را كشت . »
حضرت فرمود : « جانها را همه خدا قبض مىكند در وقت خواب ودر هنگام وفات . »
پسر زياد گفت : « تو جرأت مىكنى بر جواب من ؟ ! ببريد وأو را گردن بزنيد . »
چون زينب حرف قتل آن حضرت را شنيد ، مضطرب شد ، برجست وبر آن حضرت چسبيد وگفت :
« به خدا سوگند كه از أو جدا نمىشوم . اگر أو را مىكشى ، مرا نيز با أو بكش . »
حضرت فرمود : « اى عمه ! تو مرا با أو بگذار . »
گفت : « اى پسر زياد ! مرا به كشتن تهديد مىكنى ؟ مگر نمىدانى كه كشته شدن در راه خدا ، عادت ماست وشهادت در اعلاى دين ، كرامت ماست . »
مجلسي ، جلاء العيون ، / 717 - 719