واضرب عنقه فجذبه الحاجب وتعلّقت به زينب « 1 » عليها السّلام وصاحت : وا ثكلاه ! وا أخاه ! تفجعنا يا ابن زياد مرّة أخرى ؟ فعفا عنه اللّعين لأجلها « 2 » . « 3 »
هامش
( 1 ) - [ زاد في الأسرار : فغلبها الحاجب ] .
( 2 ) - [ زاد في المعالي ووسيلة الدّارين : فقال عليه السّلام : إن كان بينك وبين هؤلاء النّساء رحم فأرسل معهنّ من يؤدّيهنّ ، فقال : ( تؤدّيهنّ أنت وكأنّه استحيى ) ( ووسيلة الدّارين : أنت ) ] .
( 3 ) - به روايت حضرت امام زين العابدين عليه السّلام : سنان بن انس سر مبارك آن حضرت را به مجلس آن لعين درآورد وشعري چند به اين مضمون خواند : « پر كن ركاب مرا از طلا ونقره كه پادشاه بزرگوارى را كشتهام كه به حسب ونسب از همه كس شريفتر بود وپدر ومادرش از همهكس نيكوتر بودند . »
ابن زياد در خشم شد وگفت : « هرگاه مىدانستى كه أو چنين است ، چرا أو را كشتى ؟ »
وحكم كرد تا آن لعين را به قتل آوردند .
چون سر مبارك آن سرور را نزديك آن بدگهر گذاشتند ، تبسم واظهار فرح وشادى كرد وچوبى در دست داشت كه بر لب ودندان سيّد الشهدا مىزد ومىگفت : « چه بسيار خوشدندان بوده است . »
در آن حال زيد بن أرقم گفت : « اى پسر زياد ! اين چوب را از اين لب ودندان عالىشأن بردار . من مكرر ديدهام حضرت رسالت صلّى اللّه عليه وآله وسلم اين موضع را مىبوسيد ومىمكيد . »
پس زيد صدا به گريه بلند كرد وآن ولد الزنا گفت : « اى دشمن خدا ! گريه مىكنى كه خدا به ما فتح داده است . اگر نه آن بود كه پير شدهاى وخرافت تو را دريافته است ، هرآينه تو را گردن مىزدم . »
زيد گفت : « ديدم روزى حضرت رسالت صلّى اللّه عليه وآله وسلم برادر أو حسن را بر ران راست خود وأو را بر ران چپ نشانده بود . دست بر سر ايشان گذاشت وگفت : « خداوندا ! ايشان را به تو مىسپارم وبه شايستهء مؤمنان تو ، اى پسر زياد ! تو نيكو محافظت كردى امانت حضرت را . »
پس گريان از مجلس آن لعين بيرون آمد وگفت : « لعنت بر شما اى أهل كوفه كه فرزند فاطمه را كشتيد وفرزند مرجانه را بر خود أمير كرديد كه نيكان شما را به قتل آورد ، وبدان شما را به بندگى بگيرد . »
پس نظر آن ملعون بر زينب خاتون افتاد كه در كنارى نشسته بود وكنيزان أو بر دور أو احاطه كرده بودند . پرسيد : « اين زن كيست ؟ »
يكى از كنيزان أو گفت : « اين ، زينب ، دختر فاطمه ، دختر رسول خداست . »
آن حرامزاده گفت : « حمد مىكنم خداوندى را كه شما را رسوا كرد ودروغ شما را ظاهر گرداند . »
زينب گفت : « حمد مىكنم خداوندى را كه ما را گرامى داشت به محمّد صلّى اللّه عليه وآله وسلم پيغمبر خود ، وپاك گرداند ما را از رجس وشك وگناه پاككردنى ، ورسوا نمىشود مگر فاسق ، ودروغ نمىگويد مگر فاجر ، وما آن نيستيم وديگرانند . »
پسر زياد گفت : « ديدى خدا چه كرد با برادر تو وأهل بيت تو ؟ »
زينب گفت : « نديدم مگر نيكى . آنها كه به سعادت شهادت فايز شدند ، به زودى خدا ميان تو وايشان جمع خواهد كرد وايشان با تو مخاصمه خواهند كرد ودر آن وقت تو را معلوم خواهد شد كه غلبه از براي -