ولمّا دخلوا الكوفة ، جعل أهلها يناولون الأطفال الخبز والجبن والتمر والجوز ، فكانت
هامش
- فاطمه عليها السّلام بودند وامام بيمار بر شتر بىجهازى سوار بود وخون از پاهايش فواره مىزد وبا اين حال مىگريست ومىفرمود :اى امّت بد مياد باران * بر زرع شما تباهكاران
شرمى نه ز جدّ ما محمّد * كرديد ونه از خداى سرمد
در روز پسين كه با پيمبر * باشيم ولواى عدل بر سر
پاسخ چه دهيد زين جنايت ؟ * در پرسش آن شه عدالت
بر اشتر بىجهاز ما را * رانيد به شهر ودشت وصحرا
گويا كه نه دين ز پرتو ما * داريد ونه ما نژاد زهرا
أولاد اميّه ظلم تا چند * تا كي ندهيد گوش بر پند
شاديد وچغانه كوب بر ما * دشنام دهيدمان به هر جا
جدّم نه پيمبر خدا أو است * هادي بشر ز گمرهى أو است
اى وقعه طفّ حزنآور * هتاك ستار جمع بدترگويد : أهل كوفه ، خرما ونان وگردو به دست كودكانى كه بر محمل أسيران بودند ، مىدادند . امّ كلثوم فرياد زد : « اى أهل كوفه ! صدقه بر ما حرام است . »
وآنها را از دست ودهان كودكان مىگرفت وبه زمين مىانداخت . گويد : اين سخنان را مىگفت ومردم از اين پيشامد ناگوار مىگريستند . امّ كلثوم سر از محمل بيرون كرد وبه آنها گفت : « خاموش باشيد اى أهل كوفه ! مردان شما ، ما را كشتند وزنان شما بر ما گريه مىكنند ؟ ! حاكم ميان ما وشما خداست در روز جزا . »
در اين ميان كه با آنها سخن مىگفت ، شيونى برخاست وسرها را آوردند . سر حسين جلو آنها بود وآن سر زهرى وقمري بود واز همهء مردم به رسول خدا شبيهتر بود . ريشش خضاب شبه مانندى داشت وچهرهاش چون قرص ماه تابنده بود وباد آن را بر سر نيزه به راست وچپ مىبرد . زينب روى گرداند وسر برادر را ديد وپيشانى به چوب محمل كوفت وما به چشم خود ديديم كه خون از زير روپوشش بيرون ريخت . أو با سوز دل به وى أشارت كرد وگفت :اى مه نو كه هنوزت نشده وقت كمال * ناگهان برده خسوفت ز جفا سوى زوال
اى عزيز دل من ! باور من كي مىشد * كه قضا وقدر اين روز سيه داده مجال
اى برادر ! به سخن فاطمهات را بنواز * كه دلش آب شد وگشت ز غم مالا مال
اى برادر ! دل پر مهر ووفاى تو كجاست ؟ * از چه بىمهر شد وكرد فراموش عيال
اى برادر ! تو نديدى كه على گشت أسير * بىپدر بود وجوابي نتوانست وسؤال
هرگهش دشمن بىرحم بيازرد بگفت : * وا حسيناه ! وروان أشك به چهرش بىحال
اى برادر ! ببرش گير وبه گرمى بنواز * بكن آرام دل پر ز هراسش في الحال
اى دريغا ز يتيمى كه برآرد فرياد : * اى پدر جان ! وجواب از پدرش هست محالكمرهاى ، ترجمه نفس المهموم ، / 189 - 190