تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 844

مساهمون:

ص٨٤٤
قد ثبت عن الرّواة الثّقات : أنّ عمر بن سعد ( لعنه اللّه ) حمل ودائع خير الأنبياء على الجمال بلا غطاء ولا وطاء ، فساقوهنّ كما تساق الأسارى ، فلمّا وردوا الكوفة أمر ابن زياد أن يستقبلهم برأس الحسين عليه السّلام ، فحملوا الرّأس الشّريف على الرّمح وفعلوا برؤوس الباقين ذلك وسلكوا بها قدّام القوم حتّى وردوا البلد ثمّ طافوا بالرّؤوس الشّريفة في السكّة والأسواق كما عن فتوح ابن أعثم . « 1 » القمي ، نفس المهموم ، / 401 - 402
هامش
( 1 ) - از راويان موثق به ثبوت رسيده است كه عمر بن سعد ودائع أنبيا را بر شتران بىجهاز وبىسرپوش حمل كرد وچون أسيران به آنها معامله كرد . وچون نزديك كوفه رسيدند ابن زياد دستور داد سر بريدهء حسين را جلو آن‌ها برند ، سرهاى شهدا را بر نيزه رديف كردند وپيشاپيش أسيران كشيدند تا آن‌ها را وارد كوفه كردند ودر كوچه وبازار گردانيدند . فتوح ابن اعثم چنين گفته است . كمره‌اى ، ترجمه نفس المهموم ، / 191 در ورود أهل بيت حسين عليه السّلام به كوفه : ابن سعد أسيران را آورد وچون نزديك كوفه رسيد ، مردم كوفه به تماشاى آن‌ها جمع شدند ، راوي گويد : زنى از كوفيان از پشت‌بام سر به زير آورد وگفت : « شما از كدام اسيرانيد ؟ » گفتند : « أسيران آل محمّد صلّى اللّه عليه وآله وسلم . » آن زن پايين رفت ورو لباسى وكمرپوش وروبند جمع‌آورى كرد وبه آن‌ها داد وخود را پوشيدند . گويد : علي بن الحسين با زنان بود وبيمارى أو را بسيار نزار كرده بود وحسن مثنى كه با عمو وامام خود همراهى كرده وزير ضربت تيغ ونيزه پايدارى كرده وزخم فراوانى داشت ، با آن‌ها بود وزيد وعمرو دو پسر ديگر امام حسن هم همراه آن‌ها بودند . أهل كوفه از وضع آنان شيون وگريه سر دادند وعلي بن الحسين فرمود : « شما براي ما شيون وگريه مىكنيد ؟ پس چه كس ما را كشت ؟ ! » كمره‌اى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 184 علامهء مجلسي در بحار از بعضي كتب معتبره بدون ذكر سند از مسلم گچكار روايت كرد وگفت : ابن زياد مرا براي تعمير دار الامارهء كوفه خواسته بود . در اين ميان كه درها را گچكارى مىكردم . يك‌بار از أطراف شهر كوفه شيون‌ها بلند شد ، خدمتكارى كه از ما پذيرايى مىكرد ، آمد . گفتم : « چه خبر است كه در كوفه جنجال است ؟ » گفت : « سر يك خارجي را وارد كردند كه بر يزيد شوريده . » گفتم : « اين شورشى كيست ؟ » گفت : « حسين بن علي عليه السّلام . » صبر كردم تا آن خدمتكار رفت وچنان مشت بر روى خود كوفتم كه ترسيدم چشمانم برآيد . دست خود را شستم واز پشت قصر بيرون رفتم وخود را به ميدان كوفه رساندم . من ايستاده بودم ومردم در انتظار أسيران وسران بودند كه نزديك چهل هودج بر چهل شتر رسيد وميان آن‌ها زنان وحرم وفرزندان -