هامش
- وهم در مقتل منسوب به أبى مخنف وكتاب رياض الشهادة مرقوم است كه أبو جديله اسدى روايت كند : در سال شهادت امام حسين سلام اللّه عليه در كوفه بودم . ناگاه زنهاى كوفه را با گريبانهاى چاك وموى پريشان ولطمه بر چهره زنان نگران شدم . در اين حال شيخى كهنسال روى به من آورد . پرسيدم :
« سبب اين گريستن وناليدن چيست ؟ »
گفت : « به علت ديدار سر مبارك حسين عليه السّلام است . »
در خلال اين حال ، لشكريان پديدار وأسيران نمودار شدند . جاريهء نيكو روى وتنومند بر شترى بيرون از وطاء بديدم . پرسيدم : « كيست ؟ »
گفتند : « امّ كلثوم ، خواهر حسين عليهما السّلام است . »
پس به حضرتش نزديك شدم وعرض كردم : « از آنچه بر شما بگذشت ، مرا حديث فرماى . »
فرمود : « اى شيخ ! كيستى ؟ »
گفتم : « از مردم بصرهام . »
فرمود : « يا شيخ ! اعلم أنّي كنت في الخيمة إذ سمعت صهيل الفرس فخرجت فرأيت الفرس عاريا والسّرج خاليا من راكبه فصرخت وصرخت النّساء معي وسمعت هاتفا أسمع صوته ولا أرى شخصه وهو يقول . »
« اى شيخ ! بدان كه من در خيمه جا داشتم كه ناگاه صداى صهيل مركب برادرم حسين برخاست . از خيمه بيرون دويدم وآن أسب را بىسوار وزينش را تهى از راكب بديدم . ناله ونفير برآوردم . ديگر زنان نيز با من بناليدند وفرياد بركشيدند . در اين وقت صداى هاتفى را بشنيدم ورويش را نديدم كه همى اين اشعار را قرائت مىكرد :واللّه ما جئتكم حتّى بصرت به * بالطّفّ منعفر الخدّين منحورا
وحوله فتية تدمى نحورهم * مثل المصابيح يغشون الدّجى نورا
وقد ركضت ركابي كي أصادفه * من قبل يلثم وسط الجنّة الحورا
دنا إلى أجل واللّه مقتدر * وكان أمر قضاه اللّه مقدورا
كان الحسين سراجا يستضاء به * واللّه يعلم أنّي لم أقل زورابا وى گفتم : « تو را به حق آن كس كه أو را پرستش مىكنى ، سوگند مىدهم بازگوى كه كيستى ؟ »
« فقال : أنا ملك من ملوك الجنّ جئت أنا وقومي أنصر الحسين عليه السّلام فوجدناه قد قتل » گفت : « من يكى از ملوك جنّم كه با قوم خود به نصرت حسين عليه السّلام بيامديم وزماني رسيديم كه شهيد شده بود . آنگاه سه دفعه گفت : « وا أسفا عليك يا أبا عبد اللّه ! » « دريغ وافسوس بر تو باد اى أبو عبد اللّه ! »
صاحب بحر المصائب اين خبر را نسبت به حضرت زينب مىدهد واز مناقب قديم از شيخى از بنى تميم كه در رابيه مسكن داشت ، مذكور مىدارد كه وى از هاتفى شنيده بود .
ونيز در رياض الأحزان مسطور است كه : چون عمر بن سعد به يك فرسنگى كوفه رسيد ، سر امام حسين عليه السّلام را نزد أو بياوردند وفرمان أمير را بگذاشتند . عمر سعد فرمان كرد تا آن سر مبارك را كه چون -