هامش
- چشم بدو بديد وبا دو دست مبارك بدو أشارت كرد وآن مخدره ديگرباره بىهوش بيفتاد ونزديك شد كه جان از كالبد بگذارد . چون به خود گراييد ، عرض كرد : « اى برادر من ! به حقّ جدم رسول اللّه ، با من تكلم فرماى . به حقّ پدرم على مرتضى با من خطاب كن . به حقّ مادرم فاطمهء زهرا با من پاسخ بران . يا ضياء عيني كلّمني ، يا شقيق روحي جاوبني ، يا ثمرة فؤادي خاطبني ؛ اى روشنى ديدهء من ! با من سخن كن .
اى نيمه روح من ! مرا پاسخ بفرماى . اى ميوه دل من ! با من خطاب كن . »
چون كلمات آن مخدره به اين مقام پيوست ، امام عليه السّلام با صوتي ضعيف فرمود : « أخيّة زينب ، كسرت قلبي وزدتني كربا على كربي فباللّه عليك إلّا ما سكنت وسكتّ ؛ اى خواهرك من زينب ! دل مرا بشكستى واندوه بر اندوه من برافزودى . تو را به خداى قسم مىدهم كه از اين حالت سكون وسكوت بگير . »
آن مخدره نعره بركشيد : « واويلاه ، اى برادر من ! اى پسر مادر من ! چگونه خاموش شوم وتو به اين حالتي ، تعالج سكرات الموت روحي لروحك الفداء ونفسي لنفسك الوقاء » .
در اين وقت كه اين مخدره به اين حال بود ، ناگاه تازيانه بر كتف مباركش درهم پيچيد وكسى گفت :
« دورى بجوى از حسين ، وگرنه تو را به أو ملحق كنم . » چون نگران شد ، شمر خبيث بود . پس با برادرش دست به گردن شد وگفت : « سوگند به خداى از وى دور نشوم واگر أو را مىكشى ، مرا پيش از وى بكش . »
آن ملعون رحم نياورد وآن مخدره را به عنف جدا كرد وبه شدت بزد وگفت : « سوگند به خداى ، اگر بدو شوى با اين شمشير سر از تنت بردارم . »
از آن پس به امام عليه السّلام نزديك شد وآن حضرت از حال وطاقت برفته بود وبر سينهء مباركش برآمد آن حضرت بدويد وشمشير از آن ملعون بگرفت وگفت : « اى دشمن خداى ! با وى مدارا كن . همانا سينه مباركش را بشكستى وپشتش را سنگين كردى . تو را به خداى سوگند مىدهم اندكى مهلت بده تا از وى توشهاى برگيرم . » ؛ « أما علمت أنّ هذا الصدر تربّى على صدر رسول اللّه وصدر فاطمة الزّهراء ؟ » .
« واي بر تو ! بر سينهاى مىنشينى كه حائز علوم اولين وآخرين است ؟ واي بر تو ! اين كسى است كه جبرئيل از بهرش ذكر خواب نمودى وميكائيل گهوارهاش بجنبانيدى . »
در اين حال ، حسين عليه السّلام هر دو چشم مبارك برگشود وبه زينب فرمود : « اى خواهر ! مرا بگذار تا با وى سخن كنم . اى دشمن خدا ! چه اراده دارى ؟ همانا بر مقامي بزرگ بر شدى وامرى جسيم را مرتكب گرديدى . »
گفت : « همى خواهم به كشتن تو به يزيد تقرب جويم . »
فرمود : « اگر اين كار به ناچار مىشود ، مرا شربت آبى ده . همانا جگرم از شدت عطش درهم شكافت . »
آن ملعون گفت : « هم اكنون از آب شمشير سيرابت كنم . »
چون زينب سلام اللّه عليها اين سخن بشنيد ، چنان ناله برآورد كه دل را برهم مىشكافت وفرمود : « اى شمر ! مرا بگذار تا با وى وداع كنم . اى شمر ! بگذار مرا تا چشمش را بربندم . اى شمر ! بگذار مرا تا دخترانش را ندا كنم ، از وى توشه بردارند . اى شمر ! بگذار مرا تا فرزند بيمارش را كه به لقايش مشتاق است ، بياورم . » -