هامش
- فرمود : « اى عمه ! دامن خيمه را بر زن . »
چون به صفحه ميدان نگران شد ، اظهار سوگوارى كرد وفرمود : « اى عمه ! همانا پدرم بمرد ! جود وكرم بمرد ! اى عمه ! برويد وكمرهاى أطفال را استوار ببنديد وآمادهء اسيرى شويد كه پدرم شهيد شد ودر هر حال ، صبر وشكيبايى را پيشه خود سازيد ووصيتهاى پدرم را فراموش نكنيد . »
ونيز در آن كتاب از نجات الخافقين مسطور است كه در آن حال كه حضرت زينب صيحه برمىكشيد وگاهى بر گرد خيام برمىآمد ، ناگاه صداى غريبى بشنيد . از خيمه بيرون دويد وكسى را نگران شد كه در پيرامون نعش سيّد الشهدا سلام اللّه عليه خاك همى بر سر كند . حكايت را در حضرت سجاد عليه السّلام به عرض رساند وفرمود : « اى عمه ! دامان خيمه را برچين تا بنگرم . »
چون دامان خيمه را بلند كردند ، فرمود : « اى عمه ! أو را شناختى ؟ »
فرمود : « خدا ورسول وأئمة بهتر دانند . »
فرمود : « وى جبرئيل امين است كه گاهواره حسين جنبانيدى . همانا چون بر شهادت پدرم مطلع شد به پاى عرش رفت وعرض كرد : اى خالق جليل وپروردگار جبرئيل ! چون فرزند خير البشر به عهد تو وفا كرد ومقتول قوم كافر شد ، آرزويم چنان است كه رخصت فرمايى تا به زيارتش بروم . »
پس مرخص شد وبا جمع كثيرى از فرشتگان وارد زمين كربلا شد وبر دور نعش مباركش به سوگوارى حلقه بركشيدند وبعد از ناله وفغان به روضهء رضوان باز شدند .
وبه روايتي چون آن مردم ملعون گرد آن حضرت را فرو گرفتند وهر يك ضربتي بر بدن مبارك امام عليه السّلام فرود آوردند وآن حضرت از أسب بيفتاد ، زينب عليها السّلام از در خيمه بيرون آمد وهمى ندا كرد : « وا أخاه ! وا سيّداه ! وا أهل بيتاه ! ليت السّماء أطبقت على الأرض وليت الجبال تدكدكت على السّهل » .
سپهر ، ناسخ التواريخ حضرت زينب كبرى عليها السّلام ، 1 / 224 - 225 ، 228 - 229
وهم در أنوار الشهادة مذكور است كه در آن حال كه شمر ملعون بر فراز سر امام مظلوم حاضر شد ، زينب وسائر أهل وعيال آن حضرت با حالتي پريشان وارد قتلگاه شدند . آنگاه حضرت زينب سلام اللّه عليها با آن خبيث روى كرد وفرمود : « اى ظالم خبيث ! ما را بگذار تا با حسين وداع كنيم وكرتى ديگر در حضرتش جلوس گيريم . از آن پيش كه از وى جدا وأسير شويم ، بگذار تا به دستيارى جامه رويش را بپوشيم وزخمهايش را دارو نهيم وبدن مباركش را از تابش آفتاب بپوشانيم . بگذار تا أو را به خيمهها باز گردانيم تا مگر فرزند بيمارش ديگر بأرش بنگرد . بگذار تا آبى بر جبين مباركش برافشانيم تا از اين اغما به خويش آريم . »
شمر ملعون بر اين سوز ومحنت رحمت نياورد وبا كعب نيزه بر سر زينب بكوفت كه : « اى دختر على ! باز شو كه ديگر بأرش ديدار نكنى . »
صداى حضرت زينب به گريه بلند شد . امام عليه السّلام ديده برگشود وفرمود : « اى خواهر ! دست أطفال مرا بگير وبه خيمه اندر شو تا مرا در زير شمشير ننگرى . »
در اسرار الشهادة مسطور است كه : موافق أغلب اخبار كتب مقاتل جز حضرت زينب خاتون دختر -