قال : ثمّ إنّ شمر بن ذي الجوشن أقبل في نحو عشرة من رجّالة أهل الكوفة قبل منزل الحسين الّذي فيه أهله وعياله ، فمشى نحوهم فحالوا بينه وبين رحله ، فقال : ويلكم ؛ إن لم
هامش
- پس همگى آهنگ جنگ با آن حضرت كردند . حضرت بر آنان وآنان بر حضرت حمله مىكردند ودر عين حال ، حسين از آنان جرعهاى آب مىخواست ؛ ولى سودى نداشت . تا آن كه هفتاد ودو زخم بر بدنش رسيد . ايستاد تا مگر ساعتي استراحت كند كه ديگر طاقت جنگش نمانده بود . در اين حال كه حضرت ايستاده بود ، سنگى آمد وبه پيشانىاش خورد . دامنش را برگرفت تا خون از پيشانىاش پاك كند . به ناگاه تير سه پر وزهرآگين آمد وبر قلب أو نشست ، فرمود : « به نام خدا وبه يارى خدا وبر دين رسول خدا ! »
سپس سر بر آسمان برداشت وعرض كرد : « بار الها ! تو مىدانى كه اينان مردى را مىكشند كه به روى زمين فرزند دختر پيغمبرى به جز أو نيست . »
سپس تير را گرفت واز پشت سر بيرون كشيد . خون هم چون آب از ناودان فرو ريخت . ديگر حسين را ياراى جنگ نماند ودر جاى خود بايستاد . هر كس از دشمن كه مىآمد ، بازمىگشت ونمىخواست خدا را ملاقاة كند ودامنش به خون حسين آلوده باشد ؛ تا آن كه مردى از قبيلهء كنده به نام مالك بن يسر آمد .
نخست حسين را ناسزا گفت وبا شمشير آن چنان بر سر نازنينش زد كه كلاه حضرت را بريد وشمشير بر سر حضرت نشست وكلاه پر از خون شد .
راوي گفت : حسين عليه السّلام پارچهاى طلبيد وبا آن زخم سر را بست وكلاهى خواست وبر سر گذاشت وعمامه بر آن بست . لشكر اندكى دست از جنگ برداشتند وسپس بازگشتند وأطراف حسين را گرفتند .
عبد اللّه بن حسن بن علي كه بچهاى نابالغ بود ، از خيمهء زنان بيرون آمد ومىدويد تا در كنار حسين ايستاد .
زينب ، دختر على خود را به أو رساند تا از آمدن بازش بدارد ؛ ولى أو حاضر نشد وسخت خوددارى كرد وگفت : « نه ، به خدا از عمويم جدا نشوم . »
بحر بن كعب ( وبعضي گفتهاند حرملة بن كاهل بود ) نزديك شد كه شمشير بر حضرت بزند . پسر بچه گفت : « واي بر تو اى فرزند زن ناپاك ! عموى مرا مىكشى ؟ »
أو شمشير را فرود آورد . پسرك دست خود را جلوى شمشير داد . دست أو را تا پوست بريد واز پوست آويزان شد . پسرك صدا زد : « مادر ! »
حسين عليه السّلام پسر را بگرفت وبه سينه چسبانيد وفرمود : « فرزند برادر ! بر آنچه به تو رسيد ، صبر كن ودر اين سختى از خداوند طلب خير بكن كه خداوند تو را به نزد پدران شايستهات خواهد برد . »
راوي گفت : حرملة بن كاهل تيرى انداخت وگلوى پسر را كه در آغوش عمويش بود ، گوشتاگوش دريد . سپس شمر بن ذي الجوشن به خيمههاى حسين حمله كرد ونيزهاش را به خيمه فرو برد وسپس گفت :
« آتشى بياوريد تا خيمه وهر كه در آن است ، به آتش بسوزانم . »
حسين عليه السّلام فرمود : « فرزند ذي الجوشن ! اين تو هستى كه براي سوزاندن خانوادهء من آتش مىطلبى ؟
خدايت به آتش بسوزاند . »
شبث آمد وشمر را بر اين كار سرزنش كرد . أو هم خجلتزده بازگشت .
فهرى ، ترجمهء لهوف ، / 118 - 123