هامش
- سيّد محمّد قطيفى :فأتته زينب مذرأت ما قاله * حسرى القناع وذيلها مجرور
تدعوه يا خلف الّذين مضوا ويا * فلكي إذا التطم البلا والسّور
ماذا الوداع ؟ أهل تيقّنت الفنا * ما الرّأي فيّ وما لديّ خفير
فأجابها قلّ الفدى كثر العدى * قصر المدى وسبيلنا محصور
دافعت عنكم ما استطعت فلم يفد * والصّحب ذا شلو وذاك عفيرملّا صالح برغانى در معدن البكا گويد : حضرت در آن حال ندا درداد : « يا زينب ! يا أمّ كلثوم ! يا سكينة ! يا رقيّة ! يا فاطمة ! عليكنّ منّي السّلام فهذا آخر الوداع » .
اين وقت عليا مخدره زينب عرض كرد : « يا أخي ! أيقنت بالقتل ؛ برادر ! به قتل خود يقين كردى ؟ »
حضرت فرمود : « كيف لا أيقن وليس لي معين ولا نصير ؛ چگونه يقين نكنم وحال آن كه معينى وناصري ندارم . وكأنّكم غير بعيد كالعبيد يسوقونكم أمام الرّكاب ويسومونكم سوء العذاب . اى خواهر ! گويا مىبينم كه در اين نزديكى ، شما را مثل بندگان وكنيزان أسير كردهاند وشما را در جلو أسب مىدوانند وعذاب مىكنند . »
زينب خاتون چون اين بشنيد ، أشك از ديدهاش جارى شد . با دل سوزان شروع به شيون وفغان كرد وگفت : « وا وحدتاه ! وا قلّة ناصراه ! وا سوء منقلباه ! وا شؤم صباحاه ! فشقّت ثوبها ونشرت شعرها ولطمت على وجهها » .چه شه نهاد به عزم جهاد روى به دشمن * گرفت زينب زارش به عجز گوشهء دامن
كه اى تو جان گرامى جدا مشو زبر من * شبم به روى تو روز است وديدهام به تو روشن
وإن هجرت سواء عشيّتي وغداتي * به هر طريق بود جان ، به جستوجوى تو باشد
به هر حديث بود لب به گفتوگوى تو باشد * شبان تيره اميدم به صبح روى تو باشد
به هر كجا بروم ، دل در آرزوى تو باشد * فقد افتّش عين الحياة في الظّلمات« فقالت زينب : مهلا يا أخي ، توقّف حتّى أتزوّد من نظري إليك ، فهذا وداع لا تلاقي بعده » .
زينب گفت : « اى برادر ! آرام گير وتعجيل مكن . زماني توقف بنما تا از ديدن روى تو توشه برگيرم واز گلستان جمال تو ، گلى بچينم كه اين وداع آخرين است كه ديگر نخواهم ديد . »
وهمى بوسه به دست وپاى برادر مىزد ونالهء دلسوز از سينه برمىكشيد . حضرت حسين همى فرمود :
« مهلا يا بنت المرتضى إنّ البكاء طويل » .راه شام اى جان من منهاج تو است * وان خرابه شام غم معراج تو است
چون خرابه گشت جايت شاد باش * تا كه گنج حق شود بر خلق فاش
رو اسيرى را كنون آماده باش * امر حق را بنده وآزاد باش
هان برو زينب كه دردت بىدواست * دردمند حق طبيب دردهاست-