هامش
- آن حضرت به در خيمه آمد وفرمود : « يا أختاه ! ايتيني بثوب عتيق لا يرغب أحد فيه من القومأجعله تحت ثيابي لئلّا أجرّد منه بعد قتلي ! »
ودر مناقب : « فإنّي مقتول مسلوب ، قال فارتفعت أصوات النّساء بالبكاء والنّحيب ثمّ أتى بثوب فخرّقه ومزّقه من أطرافه وجعل تحت ثيابه » .
وفي الملهوف قال الحسين : « ابعثوا إليّ ثوبا لا يرغب فيه أحد أجعله تحت ثيابي لئلّا أجرّد ، فأتي بتبّان ، فقال : لا ، ذاك لباس من ضربت عليه الذّلّة فأخذ ثوبا خلقا فخرّقه وجعله تحت ثيابه فلمّا قتل عليه السّلام جرّدوه منه » .
يعنى : آن حضرت چون بىحيايى آن قوم را ديد ودانست كه به جز كشته شدن چاره ندارد ، به سوى خيمه آمد وبه خواهرش فرمود ويا از سمت ميدان ندا درداد ولباس خواست . پس جامهء كوچك وتنگى آوردند . حضرت فرمود : « اين را نمىخواهم . اين لباس كسى است كه در ذلّت افتاده است . »
پس جامهاى از آن واسعتر آوردند . آن را پارهپاره كرد وبر زير لباس خود پوشيد ؛ چون أو را كشتند ، آن جامهء پارهپاره را نيز از بدنش بيرون كردند .
هنگامى كه عليا مخدره به قتلگاه آمد وآن پيراهن را نديد ، به جز خدا كسى از حال آن مظلومه خبر ندارد .
زبان حال آن مخدره :كه كرده پيرهن كهنه را برون ز تنت * نكرده خوف ز روز جزا جعلت فداك
بگو چرا شده خاشاك خاك بستر تو ؟ * كفن تو را است ز باد صبا جعلت فداك
تراب ارض فلات است از چه كافورت * جنازهات شده تير جفا جعلت فداك
كدام ظالم بىرحم برده انگشتت ؟ * بريده است كه اين دستها ؟ جعلت فداك
ز تازيانهء اعدا ببين برادر جان * كبود گشته بدنهاى ما جعلت فداك
من از كجا ؟ واسيرى ميان نامحرم * شده است كرببلايت وطن جعلت فداكگنجينة الاسرار عمان وزبدة الاسرار صفى :خواهرش بر سينه وبر سر زنان * رفت تا گيرد برادر را عنان
سيل اشكش بست بر شه راه را * دود آهش كرد حيران شاه را
شه سراپا گرم شوق ومست ناز * گوشهء چشمى بدان سو كرد باز
ديد مشكينمويى از جنس زنان * بر فلك دستى ودستى بر عنان
از قفاي شاه رفتى هر زمان * بانگ مهلا مهلنش بر آسمان
كي سوار سرگران كم كن شتاب * جان من لختى سبكتر زن ركاب
تا ببويم آن شكنج موى تو * تا ببوسم آن رخ دلجوى تو-