تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 478

مساهمون:

ص٤٧٨
هامش
- وقال : يا بنيّ ، أسكن اللّه قلبك بالصّبر وعظّم اللّه أجرك وأجر إخوتك بمصابكم بي وأسكن اللّه اضطرابك يا بنيّ وأسكن دموع عينيك فإنّ اللّه يوجركم بقدر مصابكم بي . پس آن حضرت را اندر حجرهء مصلاى خود جاى داد وزينب وامّ كلثوم وديگر فرزندان در كنار أو بنشستند وسخت بگريستند . در ميان اطبا ، أثير بن عمرو بن هانى السلولي نامدار بود وصاحب كرسي بود وأو يك تن از چهل تن غلام است كه خالد وليد در عين التمر أسير گرفت ؛ چنان‌كه در كتاب رسول خداى به شرح رفت . بالجملة أو را از بهر مداوا حاضر كردند . چون در جراحت أمير مؤمنان عليه السّلام نگريست ، بفرمود كه گوسفند ماده‌اى بياوردند وذبح كردند . ريهء أو را بگرفت وگرم بر جراحت بست وسخت در ريه بدميد تا اطرافش به اقصاى جراحت رسيد ولختى بگذشت . سپس برداشت . بعضي از سفيدى دماغ در آن ريه ديدار گشت . عرض كرد : « زخم اين دشمن خداى به مغز رسيده وكار از تدبير بيرون شده است . » اصبغ بن نباته گويد : به اتفاق حارث وسويد بن غفله وجماعتى از مسلمانان بر در خانه علي عليه السّلام بوديم وبانگ به ناله در مىداديم . امام حسن عليه السّلام از خانه بيرون شد وگفت : « اى مردمان ! أمير مؤمنان عليه السّلام در سختى ورنج وتعب است . به خانه‌هاى خويش باز شويد . » مردم پراكنده شدند ومن به جا ماندم . ديگرباره از خانه بيرون شد وفرمود : « نگفتم باز خانه شويد ؟ » عرض كردم : « بأبي أنت وامّي ! تا من أمير مؤمنان را ديدار نكنم ، باز نشوم . » مرا به درون خانه برد . آن حضرت را نگريستم كه بر وسادهء جاى داشت وسر را با عمامهء زردى بسته بود وخون همى رفت . ندانستم عمامهء صفرا زردتر بود يا روى مباركش . سخت بگريستم . « فقال لي : لا تبك يا أصبغ فانّها واللّه الجنّة . » فرمود : « اى اصبغ ! گريه مكن . من به بهشت مىروم . » عرض كردم : « فداى تو شوم ؛ واللّه مىدانم تو به جنت مىروى . من بر مفارقت تو مىگريم . » وگاهى از سريان زهر وزحمت زخم ، آن حضرت بىخويشتن مىشد . لبابه بر فراز سر آن حضرت جا داشت وامّ كلثوم در جانب پاى نشسته بود . اين وقت أمير مؤمنان عليه السّلام لختى عرق كرد وبه خويش آمد وبه جانب ايشان نگريست . « فقال : الرفيق الأعلى خير مستقرا وأحسن مقيلا » ؛ فرمود : « ملكوت خداوند بهترين قرارگاه ونيكوترين خوابگاه است . » كرتى ديگر چون به خويش آمد ، امام حسن كاسه‌اى از شير پيش داشت ، أمير مؤمنان عليه السّلام بگرفت واندك بياشاميد وباز داد وفرمود : « اين شير را بدان أسير دهيد تا بياشامد وأو را از خوردنى وآشاميدنى دريغ مداريد . » مردى ابن ملجم را گفت : « اى دشمن خدا ! خوشدل مباش كه أمير مؤمنان را بهبودى به دست شود . » گفت : « پس امّ كلثوم بر چه كس مىگريد ؟ بر من مىگريد يا بر على سوگوارى مىكند ؟ سوگند به خداى كه اين شمشير را با هزار درهم خريدم وبا هزار درهم آن را به زهر سيراب ساختم وهر نقصان كه داشت ، به اصلاح آوردم وبا چنان شمشير ضربتي بر على زدم كه اگر آن ضربت را بر أهل مشرق ومغرب قسمت كنند ، همگان بميرند . » به روايتي ، زينب ابن ملجم را فرمود : « واي بر تو ! كشتى أمير مؤمنان را ؟ ! » گفت : « پدر تو را كشتم . اگر أو را أمير مؤمنان دانستم ، هرگز نكشتم . » -
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 478 | مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية