هامش
- امام حسن عليه السّلام عرض كرد : « يا أمير المؤمنين ما هذه الطيرة ؟ فقال : يا بنيّ ، لم أتطيّر ولكن قلبي يشهد أنّي مقتول » ؛ « فال بد زدن چيست ؟ »
فرمود : « اى پسر ! فال بد نمىزنم وتطير نمىكنم ؛ لكن دل من شهادت مىدهد كه كشته مىشوم . »
زينب عرض كرد : « اى پدر ! فرمانكن تا جعده به مسجد رود وبا مردم نماز گذارد . »
« فقال عليه السّلام : مروا جعدة فليصلّ بالنّاس ثمّ قال : لا مضى من القدر » ؛ فرمود : « بگوييد جعده برود وبا مردم نماز گذارد . » پس بىتوانى فرمود : « اين حكمي است كه به تقدير خداى رفته است . »
وآهنگ راه كرد واين اشعار انشاد فرمود :اشدد حيازيمك للموت * فإنّ الموت لاقيكا
ولا تجزع من الموت * إذا حلّ بواديكا
فإنّ الدّرع والبيضة * يوم الرّوع يكفيكا
كما أضحكك الدّهر * كذاك الدّهر يبكيكا
فقد أعرف أقواما * وإن كانوا صعاليكا
مصاريع إلى النّجدة * للغيّ متاريكاهمانا در شعر نخستين لفظ اشدد از ميزان شعر افزون است وعرب را عادت است كه گاهى از براي تفهيم معنى ، لفظي را در شعر زياد آورند .
بالجملة ، أمير مؤمنان عليه السّلام روان شد وچون خواست از در سراى بيرون شود ، قلاب در به كمر آن حضرت افتاد وكمر از ميان مباركش باز شد . آن حضرت كمر را ديگرباره محكم كرد وفرمود : « اللّهمّ بارك لي في الموت وبارك لي في لقائك » الهى ! مرگ را بر من مبارك كن ولقاى خود را بر من خجسته فرماى ! »
امّ كلثوم از اصغاى اين كلمات فرياد وا أبتاه ! ووا غوثاه ! برداشت وامام حسن عليه السّلام از قفاي آن حضرت روان شد وعرض كرد : « همى خواهم با تو باشم . »
فرمود : « به حقّ من كه به جانب فراش خود بازشوى . »
امام حسن عليه السّلام مراجعت كرد وبا امّ كلثوم حزين وغمگين بنشست . از آن سوى ابن ملجم وشبيب ووردان كه در مسجد انتظار أمير مؤمنان عليه السّلام را مىبردند ، أشعث بن قيس كه با ايشان نيز مواضعه داشت ، حاضر مسجد بود ، به ابن ملجم گفت : « يا ابن ملجم ، النجا النجا بحاجتك فقد فضحك الصبح » ؛ يعنى : « اى پسر ملجم ! در اسعاف حاجت تعجيل كن از آن پيش كه تو را روشنى صبح رسوا كند . »
حجر بن عدي كه بر ايشان عبور مىداد ، اين كلمات را بشنيد . روى با أشعث كرد وگفت : « تقتله يا أعور ؛ تو أمير مؤمنان را به قتل مىرسانى . »
اين بگفت واز در مسجد بيرون شد وطريق سراى أمير مؤمنان عليه السّلام را پيش داشت تا أو را از اين قصه آگهى دهد . از قضا ، آن حضرت را ديدار نكرد . چه أمير مؤمنان عليه السّلام از راه ديگر به مسجد آمد وحكم قضا به امضا رسيد . وقتي حجر بن عدي مراجعت مىكرد ، همى شنيد كه گفتند : « قتل أمير المؤمنين . » -