هامش
- ساختم . پس برخاست وتجديد وضو كرد وجامههاى خود را پوشيد ومتوجه مسجد شد . چون به صحن خانه رسيد ، مرغابى چند كه براي برادرم حسين هديه آورده بودند ، بر سر راه أو آمدند . بالها گشودند وفرياد كردند . پيش از آن شب ، صداى ايشان برنمىآمد . حضرت فرمود : « لا اله الّا اللّه ! فريادكنندهاى چندند كه از عقبشان نوحهكنندگان خواهند بود . فردا بامداد ، قضاى الهى ظاهر شود . »
امّ كلثوم گفت : « اى پدر ! چرا فال بد مىزنى ؟ »
فرمود : « هيچيك از ما أهل بيت ، فال بد نزدند وفال بد در ايشان اثر نمىكند ؛ وليكن سخن حقّى بود كه بر زبانم جارى شد . پس اى دختر به حقّ خودم سوگند مىدهم تو را كه اين مرغابيان را رها كنى كه حيوان بىزبانى چندند كه حبس كردهاى . ايشان را آب ودانه بده ، چون گرسنه وتشنه شوند . يا رها كن آنها را كه از گياههاى زمين بخورند . »
چون به در خانه رسيد وخواست كه در را بگشايد ، قلّاب در به كمر آن حضرت بند شد واز كمرش بازشد وافتاد . پس آن را از زمين برداشت وبه كمر بست وشعري چند خواند كه مضمون آنها اين است :
« ببند ميان خود را براي مرگ ، به درستى كه مرگ ملاقاتكننده است تو را . جزع مكن از مرگ وقتي كه نازل شود به محلهء تو . مغرور مشو به دنيا ، هرچند موافقت نمايد . چنانچه دهر كه تو را خندان گردانده است ، باز تو را به گريه خواهد آورد . »
پس فرمود : « خداوندا ! مباركگردان براي من مرگ را ومباركگردان براي من لقاى خود را . »
امّ كلثوم گفت : چون اين اخبار محنت آثار را شنيدم ، گفتم : « وا غوثاه ! وا أبتاه ! در تمام اين شب ، خبر مرگ خود به ما مىگويى . »
فرمود : « اى دختر ! اينها دلالتها وعلامتهاى مرگ است كه از پى يكديگر ظاهر مىشود . »
پس در را گشود وبيرون رفت . امّ كلثوم گفت : من برگشتم وآنچه از آن حضرت ديده وشنيده بودم ، به حضرت امام حسن نقل كردم . حضرت برخاست واز پى پدر بزرگوار خود رفت . پيش از آن كه داخل مسجد شود ، به آن حضرت رسيد وگفت : « اى پدر بزرگوار ! چرا در اين وقت شب از خانه بيرون آمدهاى ؟ »
گفت : « اى نور ديدهء من ! خوابى هولناك ديدم . »
جناب امام حسن عليه السّلام گفت : « اى پدر ! بيان كن خواب خود را براي من . »
فرمود : « ديدم جبرئيل بر كوه أبو قبيس فرود آمد ودو سنگ از آن كوه برگرفت وبه سوى كعبه رفت .
بر بأم كعبه ايستاد وآن سنگها را برهم زد كه ريزهريزه شدند . پس بادي وزيد وآن ريزههاى سنگ را پراكنده كرد . هيچخانه در مكة ومدينه نماند ، مگر آن كه ريزهاى از آن سنگ در آن داخل شد . »
حضرت امام حسن عليه السّلام پرسيد : « اى پدر ! چه تعبير كردى اين خواب را ؟ »
فرمود : « اين خواب دلالت مىكند بر آن كه پدر تو شهيد شود وهيچخانه در مكة ومدينه نماند ، مگر آن كه اندوهى از مصيبت أو در آن خانه داخل شود . »
حضرت امام حسن عليه السّلام فرمود : « آيا مىدانى كه اين واقعهء هايله كي خواهد بود ؟ » -