تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 458

مساهمون:

ص٤٥٨
هامش
- برآورد . حضرت فرمود : « اى فرزند ! گريه مكن . در اين وقت حضرت رسول صلّى اللّه عليه واله وسلم را مىبينم كه به دست خود اشاره مىكند به سوى من ومىگويد : يا علي ! زود بيا به نزد ما كه آنچه نزد ماست ، از براي تو بهتر است . » ابن بابويه به سند معتبر از حبيب بن عمر روايت كرده است كه أو گفت : به خدمت حضرت أمير مؤمنان عليه السّلام رفتم ، در مرضى كه حضرت از آن مرض از دنيا مفارقت نمود . پس جراحت سر خود را گشود . من گفتم : « يا أمير مؤمنان ! جراحت تو چيزى نيست وبر تو از اين جراحت باكى نيست . » حضرت فرمود : « اى حبيب ! به خدا سوگند كه من در اين ساعت از شما مفارقت مىكنم . » حبيب گفت : من به گريه درافتادم ، وامّ كلثوم دختر حضرت گريان شد . نزديك حضرت نشسته بود . علي عليه السّلام فرمود : « چرا گريه مىكنى ، اى دختر ؟ » . امّ كلثوم گفت : « چون گريه نكنم ؟ تو ما را خبر مىدهى در اين ساعت از ما مفارقت مىنمايى . » حضرت فرمود : « اى دختر گرامى ! گريه مكن ، به خدا سوگند كه اگر ببينى آنچه پدر تو مىبيند ، هر آينه گريه نخواهى كرد . » حبيب گفت : از آن حضرت پرسيدم : « چه مىبينى يا أمير مؤمنان ؟ » حضرت فرمود : « اى حبيب ! مىبينم ملائكهء آسمان‌ها وپيغمبران را كه از پى يكديگر ايستاده‌اند وانتظار مىكشند كه مرا ملاقاة كنند . اينك برادرم رسول خدا صلّى اللّه عليه واله وسلم به نزد من نشسته است ومىگويد : بيا نزد ما كه آنچه در پيش دارى ، به از آن است كه در آن هستى . » حبيب گفت : « من هنوز از پيش آن حضرت بيرون نرفته بودم كه روح مقدّس أو به أرواح أنبيا وأوصيا ملحق شد . » شيخ مفيد وابن شهرآشوب وديگران روايت كرده‌اند كه حضرت أمير مؤمنان عليه السّلام در شبى كه در صبح آن شب ضربت خورد ، براي نماز شب به مسجد نيامد ودر تمام آن شب بيدار بود وبه عبادت حق تعالى اشتغال مىنمود . امّ كلثوم گفت : « يا أمير مؤمنان ! بيدارى واضطراب تو در اين شب چيست ؟ » علي عليه السّلام گفت : « در صبح اين شب ، شهيد خواهم شد . » پس در اين وقت مؤذن حضرت آمد ونداى نماز درداد . امّ كلثوم گفت : « اى پدر ! امشب ديگرى را بگو تا با مردم نماز گزارد . » علي عليه السّلام فرمود : « از قضاى الهى نمىتوان گريخت . » روايت كرده‌اند كه : در تمام آن شب ، بيرون مىآمد وبه أطراف آسمان نظر مىكرد . مىفرمود : « هرگز دروغ نگفته‌ام ودروغ از رسول خدا صلّى اللّه عليه واله وسلم نشنيده‌ام . اين شبى است كه مرا وعدهء شهادت داده است . » چون نداى صبح شنيد ، گريست وشعري خواند كه مضمونش اين بود : « كمر خود را براي مرگ محكم ببند كه مرگ البتة به تو خواهد رسيد وجزع مكن از مرگ ، چون به وادى تو درآيد . » چون به صحن خانه آمد ، مرغابى چند در آن خانه بودند . سر راه بر آن حضرت گرفتند وفرياد مىكردند . چون خواستند كه ايشان را دور كنند ، علي عليه السّلام فرمود : بگذاريد ايشان را كه ايشان فريادكنندگانند -