هامش
- واز آن پس در طلب زيد بن رقا الجهني فرمان كرد واين ملعون همىگفت كه از بني هاشم جوانى را كه از بيم تير دست بر جبين داشت ، تيرى بيفكندم وآن تير دستش را بر جبينش بدوخت ؛ چندانكه هر چند خواست كف مباركش را از جبينش بازگيرد ، نتوانست واين جوان عبد اللّه بن مسلم بن عقيل بود ؛ چون اين تير به أو پيوست ، گفت : « اللّهمّ إنّهم استقلّونا واستذلّونا فاقتلهم كما قتلونا » ؛ بارخدايا ! اين مردم حقناشناس ما را دعوت كردند وذلت ما را عزيمت برنهادند وبه قتل ما مبادرت ورزيدند . پس ايشان را بكش ؛ چنانكه ما را كشتند . »
وآن ملعون ، تيرى ديگر به آن جوان افكند وهمىگفت : « پس از اين تير بدو شدم وأو به مرده بود .
پس آن تير را كه بدانش شهيد ساختم ، از شكمش بركشيدم وآن تير كه بر جبين داشت ، بسيارى در جبهه أو گردش دادم وكوشش نمودم ، تا بيرون كشيدم ؛ لكن نوك تير در استخوان بماند . وبيرون نيامد . »
وچون أصحاب مختار به گرفتارى آن نابكار بيامدند ، با تيغ برهنه بيرون تاخته ، ابن كامل با ملازمان خويش گفت : « با نيزه وشمشير بر وى متازيد وأو را به تيرباران وسنگريزان درسپاريد . پس چندان تير وسنگ بر وى بريختند تا أو را بر زمين افكنده ، همچنانش زنده در آتش بسوختند وبه روايتي أو را به خدمت مختار درآوردند . مختار فرمود : « اى ملعون ! براستى بگوى تا عبد اللّه را چگونه بكشتى ؟ »
گفت : « تيرى بر چشمش زدم كه از قفايش سر بيرون كرد . »
مختار بفرمود تا آن خبيث را بر عقابين بياويختند . آنگاه خويشتن تيرى بر كمان نهاده ، سخت بكشيد وبه چشمش رهانيد ؛ چنانكه بر چشمش فرارسيد واز قفايش سر بيرون كشيد . ومردمان گفتند : « اى ملعون ! مكافات خويش را به چشم خويش بديدى . »
پس از آن ، چندانش تير بباريدند كه ناپديد شد وسرش را بريده ، نامش را ثبت نمودند .
سپهر ، ناسخ التّواريخ حضرت سجاد عليه السّلام ، 3 / 395 - 396
چه حرمله از قبيله أسد بود واز پس اين حمله مختار در طلب حرمله بن كاهل عليه اللّعنة والعذاب برآمد . واين ملعون چنانكه ابن أثير گويد ، يك تن از شهدا را مقتول وفرار كرده بود .
ودر بحار الأنوار وبعضي كتب اخبار از منهال بن عمرو مروى است كه در آن هنگام كه از مكة معظمه معاودت مىنمودم ، در مدينه طيبه به خدمت علي بن الحسين عليه السّلام درآمدم . فرمود : « اى منهال ! حرملة بن كاهل چه ساخت ؟ »
عرض كردم : زندهاش در كوفه بگذاشتم . »
پس هردو دست مبارك بركشيد : ثمّ قال : اللّهمّ أذقه حرّ الحديد ، اللّهمّ أذقه حرّ الحديد ، اللّهمّ أذقه حرّ النّار . « خدايا : گرمى آهن وآتش را به أو بچشان ! »
واين كلام را مكرر فرمود . منهال مىگويد : « از مدينه به كوفه بازشدم . اين وقت مختار بن أبي عبيد ثقفى در كوفه ظاهر شده بود وبا من دوست وصديق بود . چون از ديدوبازديد مردمان فراغت يافتم ، روى به سراى مختار نهادم ومختار را نگران شدم كه از سراى خود بيرون آمده بود ؛ چون مرا بديد ، گفت : « اى منهال ! در اين أوقات به ديدار ما وتهنيت ما ومشاركت در افعال ما حاضر نشدى ؟ » -