هامش
- بيرون مىآمد ؛ چون نظرش بر من افتاد ، گفت : « اى منهال ! چرا دير به نزد ما آمدى وما را مبارك باد نگفتى ؟ وبا ما شريك نگرديدى در اين امر ؟ »
گفتم : « أيها الأمير ! من در اين شهر نبودم ودر اين چند روز از سفر حج مراجعت نمودم . پس با أو سخن مىگفتم ومىرفتم تا به كناسهء كوفه رسيديم . در آنجا عنان كشيد وايستاد وچنان يافتم كه انتظارى مىبرد . ناگاه ديدم كه جماعتى مىآيند ؛ چون به نزديك أو رسيدند ، گفتند : « أيها الأمير ! بشارت باد تو را كه حرمله بن كاهل را گرفتيم . »
چون اندك زماني گذشت ، آن ملعون را برآوردند . مختار گفت : « الحمد للّه كه تو بهدست ما آمدى . » پس گفت : « جلّادان را بطلبيد !
وحكم كرد دستها وپاهاى أو را بريدند وفرمود ، پشتهاى نى آوردند وآتش بر آنها زدند وامر كرد كه أو را در ميان آتش انداختند . چون آتش در أو گرفت ، من گفتم : « سبحان اللّه ! »
مختار گفت : « تسبيح خدا در همه وقت نيكوست ؛ اما در اين وقت ، چرا تسبيح گفتى ؟ »
گفتم : « تسبيح من براي آن بود كه در اين سفر به خدمت حضرت امام زين العابدين عليه السّلام رسيدم وأحوال اين ملعون را از من پرسيد . چون گفتم كه : أو را زنده گذاشتم ، دست به دعا برداشت ونفرين كرد أو را كه حق تعالى حرارت آهن وحرارت آتش را به أو بچشاند . امروز اثر استجابت دعاى آن حضرت را مشاهده كردم . »
پس مختار مرا سوگند داد كه : « تو شنيدى از آن حضرت اين را ؟ »
من سوگند ياد كردم كه شنيدم . پس از أسب خود به زير آمد ودو ركعت نماز كرد وبعد از نماز به سجده رفت وسجده را بسيار طول داد وسوار شد . چون ديد كه آن ملعون سوخته بود ، برگشت ومن همراه أو روانه شدم تا آنكه به در خانهء من رسيد . گفتم : « أيها الأمير ! اگر مرا مشرّف كنى وبه خانهء من فرود آيى واز طعام من تناول نمايى ، موجب فخر من خواهد بود . »
گفت : « اى منهال ! تو مرا خبر مىدهى كه حضرت علي بن الحسين عليه السّلام چهار دعا كرده است وخدا آنها را بر دست من مستجاب كرده است ومرا تكليف مىكنى كه فرود آيم وطعام بخورم وامروز براي شكر اين نعمت روزه ندارم ؟
وحرمله همان ملعون است كه سر امام حسين عليه السّلام را براي ابن زياد برد وعبد اللّه رضيع را با جمعى از شهدا شهيد كرد . بعضي گفتهاند كه : « أو سر مبارك حضرت را جدا كرد . »
مجلسي ، جلاء العيون ، / 791 - 792
وچون مختار از اين كار بپرداخت ، با عبد اللّه بن كامل وأبو عمرهء حاجب گفت : « چونيد كه از بزرگان اين مردم ملعون كسى را نمىگيريد ؟ »
أبو عمره گفت : « اينك حكيم بن طفيل طايى است كه در سراى عدى بن حاتم آسوده نشسته وعدى به محافظت أو مشغول است . چه ، خواهر عدى در سراى حكيم مىباشد . »جزى ربّه عنّي عديّ بن حاتم * جزاء الكلاب العاويات وقد فعلمختار فرمان كرد تا در طلب أو بروند . پس جماعتى برفتند وأو را مأخوذ داشتند واين ملعون آن كس -