هامش
كسان ! كنارهگيرى كسى را سود نمىدهد ما به شام بوديم وكار معاوية چنان وچنان بود . »
گويد : قوم بدو گفتند : « كار على نيز چنان وچنان بود . »
عبيداللَّه گفت : « اى قوم ! اگر فرصت به دست آمد ، دستاويز بگذاريد واختياردار كار خويش شويد . »
گفتند : « باز همديگر را مىبينيم . » وهمديگر را مىديدند واز اينگونه سخنان داشتند .
گويد : وچون معاوية بمرد واز فتنهء ابنزبير آن حادثهها زاد ، گفت : « قرشيان انصاف نمىكنند ، ابناي آزادگان كجايند ؟ »
گويد : مطرودان هر قبيله ( خليع ) سوى وى آمدند وهفتصد سوار بر أو فرآهم شد وگفتند : « دستور خويش را بگوى . »
گويد : وچون عبيداللَّهبن زياد بگريخت ويزيد بن معاوية بمرد ، عبيداللَّهبن حر به جوانان خويش گفت : « اينك كه وضع روشن شده ، اگر خواهيد كارى كنيم . » پس از آن سوى مداين رفت ، اموالى را كه از جبال براي حكومت مىآوردند مىگرفت ، مقرري خويش را با مقرري يارانش از آن برمىداشت وپس از آن به ياران خويش گفت : « در كوفه شريكانى داريد كه حقي در اين مال دارند ، اما مقرري سال آينده را پيشكى برداريد . » آنگاه براي صاحب مال در مقابل آنچه گرفته بود ، مفاضا ( برائت ) نوشت وبه همين ترتيب در ولايات مىگشت .
راوي گويد : گفتم : « آيا أموال مردم وبازرگانان را نيز مىگرفت ؟ »
گفت : « ابوالاشرس را نشناختهاى . به خدا در همهء جهان عربى نبود كه در مقابل آزاد زنى غيورتر از أو باشد واز زشتى وشراب به دورتر ، اما شعرش اورا به نزد مردم سبك كرد كه شاعرى ماهر بود . »
گويد : وچنين بود تا مختار غلبه يافت ، از اعمال عبيداللَّه در سواد خبر يافت ، بگفت تا زن وى امسلمه حنفي را بداشتند وگفت : « به خدا اورا مىكشم ويا يارانش را مىكشم . »
گويد : وچون خبر به عبيداللَّهبن حر رسيد با جوانان خويش بيامد ، شبانگاه وارد كوفه شد ، در زندان را شكست وزن خويش را با هر زن ومرد ديگر كه به زندان بود برون آورد . مختار كساني فرستاد كه با وى نبرد كنند كه با آنها نبرد كرد تا از شهر برون شد .
گويد : پس از آن عبيداللَّه مزاحم عاملان وياران مختار مىشد . همدانيان بههمدلى مختار خانه اورا بسوختند ، ملكش را در جبه وبداة غارت كردند وچون از قضية خبر يافت ، سوى ماه رفت كه ملك عبدالرحمانبن سعيد آنجا بود . آن را غارت كرد ، همهء املاك همدانيان را كه آنجا بود غارت كرد ، سپس سوى سواد بازگشت وهر كجا مالي از همدانيان به دست آورد بگرفت .
گويد : عبيداللَّه به مداين مىرفت ، بر عاملان جوخى مىگذشت واموالى را كه نزد آنها بود مىگرفت ، آن گاه به طرف جبل مىرفت وچنين بود تا مختار كشته شد .