تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 851

مساهمون:

ص٨٥١
هامش
گويد : ابراهيم‌بن‌اشتر با گروه سوارانى كه آمده بود ، از پيش مختار برفت تا پيش قوم خويش رسيد . بيشتر كساني كه با وى بيعت كرده بودند ودعوتش را پذيرفته بودند ، با وى فرآهم شدند . تا ديروقت شب در كوچه‌هاى كوفه راه پيمود كه از كوچه‌هايى كه اميران در آن بودند اجتناب داشت واز مردمى كه گروه‌هاى ابن‌مطيع در ميدان‌ها ودهانهء بزرگ راه‌ها مراقب آن‌ها بودند ، گذر كرد . به مسجد سكون رسيد ودسته‌اى از سواران زحر بن‌قيس جعفى با شتاب سوى وى آمدند كه فرمانده نداشتند وكس سالارشان نبود . ابراهيم‌بن‌اشتر ويارانش بر آن‌ها حمله بردند وهزيمتشان كردند كه به ميدان كنده برگشتند . إبراهيم گفت : « سالار سواران كنده كيست ؟ » وسوى آن‌ها حمله برد ومىگفت : « خدايا تو مىدانى كه ما به خاطر خاندان پيامبر تو خشم آورده‌ايم وبه سبب آن‌ها شوريده‌ايم . ما را بر حريفان غلبه ده ودعوت ما را به كمال رسان . » وچون با ياران خويش به آن‌ها رسيد كه بأهم درآويختند وهزيمتشان كردند ، به إبراهيم گفتند : « سالار اين گروه زحربن قيس است . » گفت : « پس از آن‌ها جدا شويم . » گويد : آن‌جماعت از پى هم افتادند وبه هر كوچه‌اى مىرسيدند ، گروهشان داخل آن مىشدند وبه راه خويش رفتند . گويد : إبراهيم همچنان مىرفت تا به ميدان أثير رسيد ، آن‌جا دير بماند ويارانش بانگ زدند وشعار خويش بگفتند . سويد بن‌عبداللَّه‌بن منقرى از بودنشان در ميدان أثير خبر يافت واميدوار شد آسيبى به آن‌ها بزند وبه سبب آن به نزد عبداللَّه‌بن‌مطيع منزلتي يابد . ناگهان ابن‌اشتر ديد كه جمع سويد در ميدان به نزد وى رسيده بودند وچون ابن‌اشتر چنين ديد ، به ياران خويش گفت : « اى نگهبانان خداى ! پياده شويد كه شما به نصرت خدا از اين بدكارانى كه در خون أهل بيت پيامبر غوطه زده‌اند ، شايسته‌تريد . » وچون پياده شدند إبراهيم سوى حريفان حمله برد وچندان ضربتشان زد كه از صحرا بيرونشان كرد . هزيمت شدند ، از دنبال هم برفتند وهمديگر را به ملامت گرفتند . يكيشان گفت : « اين كار مقدر است كه اينان با هر جمعى از ما مقابل مىشوند ، هزيمتشان مىكنند . » گويد : إبراهيم همچنان آن‌ها را عقب راند تا وارد بازار شدند . گويد : ياران إبراهيم به وى گفتند : « دنبالشان كن واين ترس را كه در آن‌ها افتاده غنيمت دان . خدا مىداند ما به سوى چه كسى دعوت مىكنيم وآن‌ها به سوى چه كسى دعوت مىكنند وچه مىجويند . » إبراهيم گفت : « نه ، سوى يارمان رويم ، كه خدا به وسيلهء ما وحشت وى را به اطمينان بدل كند . وضع وى را بدانيم ، أو نيز از تلاش ما خبردار شود وبصيرت ونيروى وى ويارانش بيفزايد . به علاوة بيم دارم دشمن سوى وى رفته باشد . »