واقتتل النّاسُ ، فاشتدّ قتالهم ، وبصُر خزيمة بن نصر العبسيّ براشد بن إياس ، فحمل عليه فطعنه ، فقتله ، ثمّ نادى ، قتلتُ راشداً وربّ الكعبة . وانهزم أصحابُ راشد ؛ وأقبل إبراهيم بن الأشتر « 1 » وخزيمة بن نصر ومن كان معهم بعد قتل راشد « 1 » نحو المختار . « 2 » « 2 »
الطّبري ، التاريخ ، 6 / 20 - 27 / مثله أبو علي مسكويه ، تجارب الأمم ، 2 / 127 - 133
هامش
( 1 - 1 ) [ لم يرد في تجارب الأمم ]
( 2 ) - گويد : ابراهيمبناشتر سوى مختار رفت واين به شب چهارشنبه بود . چون به نزد وى وارد شد گفت : « ما براي قيام شب پنجشنبه را وعده نهادهايم ، اما حادثهاى شد كه بايد همين امشب قيام كرد . »
مختار گفت : « حادثه چيست ؟ »
گفت : « اياس بن مضارب راه مرا گرفت كه به پندار خويش به زندانم كند ، من نيز اورا كشتم واينك سر أو همراه ياران من بر در است . »
مختار گفت : « خدايت مژدهء نيك دهاد ! اين فال نيك وانشااللَّه اين آغاز فتح است . »
آنگاه گفت : « اى سعيد پسر منقذ ! برخيز وآتش در نىها بيفروز وآن را براي مسلمانان بلند كن تو نيز اى عبداللَّهبنشداد ! برخيز وبانگ بزن : « اى منصور بيا ! » تو نيز اى سفيان پسر فيل وتو نيز اى قدامه پسر مالك برخيزيد وبانگ بزنيد : « يا لثارات الحسين ! »
آنگاه گفت : « زره وسلاح مرا بياريد . » وهمچنان كه سلاح مىپوشيد شعري به اين مضمون مىخواند :
سپيدروى زيبا پيكر
كه گونههاى روشن دارد وسرين درشت
داند كه من به صبحگاه خطر
دليرم وپيشرو . »
آنگاه إبراهيم به مختار گفت : « اين سران كه ابنمطيع در ميدانها نهاده ، برادرانمان را نمىگذارند كه سوى ما آيند وبه آنها سخت مىگيرند . بهتر است من با همراهانم پيش قومم روم وهر كس از قوم كه با من بيعت كرده ، بيايد وبا آنها در أطراف كوفه بگردم وشعار خويش را بگوييم . هر كه مىخواهد سوى ما آيد بيايد وهر كه تواند سوى تو آيد . وى را با كساني كه پيش تو هستند نگهدارى وپراكندهشان نكنى واگر حريفان شتاب كنند وسوى تو آيند ، كساني باشند كه از تو دفاع كنند . من چون از اين كار فراغت يافتم ، با سوار وپياده به شتاب پيش تو آيم . »
مختار گفت : « با شتاب پيش من بازگرد . مبادا به طرف اميرشان روى وبا وى نبرد كنى ، اگر نبرد نكردن ميسر باشد وبا هيچ كس نبرد مكن . اين سفارش را كه به تو كردهام رعايت كن ، مگر آن كه كسى با تو نبرد آغازد . »