تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 832

مساهمون:

ص٨٣٢
هامش
مضارب شحنهء كوفي با جمعى كثير به حفظ سوق وقصر احاطه كرده‌اند . لاجرم با چنگ شير ، دندان نهنگ وخوى پلنگ بر عزيمت خويش استوار گرديده ، با يك‌صد تن از أصحاب خود كه همه در زير جامه ، جوشن بر تن داشتند ، جانب راه گرفت . يكى از يارانش گفت : « شرط حزم از كف مگذار واز راهى بيرون از عادت جانب سراى مختار سپار . » إبراهيم گفت : « سوگند با خداى از وسط سوق وكنار قصر مىروم ، دل دشمن را از رعب وبيم آكنده مىگردانم وغبار هون وهوان بر چهرهء ايشان نمايان مىسازم . » پس از باب‌الفيل راه سپرد وبه دار عمرو بن حريث بگذشت . در اين وقت اياس‌بن مضارب با مردم خويش بر ايشان نگران شد كه همه با اسلحه نبرد بيرون شده‌اند . پرسيد : « چه كسانيد ؟ » گفت : « منم إبراهيم وايشان ياران من هستند كه از پى مهمى روان شده‌ايم . » اياس گفت : « اين جمع وجماعت چيست واين مهم چه باشد كه در اين نيمه شب ، مكمّل ومسلح بيرون شده‌ايد ؟ همانا شنيده‌ايم كه در شب با اين مردم بيرون مىشوى . البتة به انديشهء مستقيمى راه نمىسپاريد . هم‌اكنون از تو دست برندارم تا به خدمت اميرت درآورم . » إبراهيم گفت : « ويحك ! اين سخن بگذار ، دست از ما بدار ودر ضمان خداى به سلامت بگذار ! » اياس گفت : « هرگز از تو دست نكشم . » كار از محاورت به مشاجرت كشيد واين وقت مردى از طايفهء همدان كه اورا ابوقطن نام بود ، در أصحاب اياس حضور داشت وبه دستش نيزه اندر بود . إبراهيم با أو گفت : « با من نزديك شو . » ابوقطن چنان دانست كه إبراهيم اورا مىطلبد تا اورا در خدمت اياس به شفاعت برانگيزد . چون به إبراهيم نزديك شد ، إبراهيم چنگ يلي برآورد ، نيزه از دستش بربود ، با اياس بانگ برزد وگفت : « اى دشمن خداى ! همانا از كشندگان حسين عليه السلام هستى » وچنان نيزه بر گلويش بزد كه اورا بيفكند وبا مردى از مردمش بفرمود تا سر اياس را از تن برگرفت وأصحاب اياس چون اين حال بديدند ، پراكنده شدند وخبر به ابن‌مطيع بردند . ابن‌مطيع فرمان كرد تا پسرش راشد بن اياس ، به امارت پاسبانان به مقام اياس برفت وسويد بن عبد الرحمان منقرى ابا القعقاع بن سويد را به جاى راشد در كناسه باز داشت . 1 . نطح : شاخ زدن ونيز نام منزلي از منازل قمر است كه آن را شرطان هم گويند . 2 . سخت‌گيرى بر مردمان مشكوك وتوطئه‌گر . 3 . جبانة به فتح جيم وتشديد باء موحده ، در أصل به معنى صحراست ودر عرف ، أهل كوفه گورستان را جبانة گويند . چون در كوفه بعد از تخطيط وشهرسازى ، قبايل مختلفهء اعراب در آن سكونت يافتند ، هر قبيله‌اى براي خود گورستانى درنظر گرفت ولذا در كوفه جبانه‌هاى متعددى بوده است . سپهر ، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام ، 3 / 298 - 313