هامش
تحيت گفتند : « اى مولاي ما واى پسر أمير المؤمنين ! همانا مختار نزد أهل كوفه آمده وخاتمي از طين با خود آورده وچنان داند كه اين خاتم توست وما را به بيعت دعوت مىكند تا خون حسين عليه السلام را بجويد . » فرمود : « اى قوم ! سوگند با خداى من خاتم طين وجز آن به شما نفرستادهام ، ولكن دوستى ما وولايت ما بر شما واجب است . اگر مرد ذمّى يا زنجي نزد شما آيد ودر طلب خون حسين وحفظ حريم أو باشد ، نصرت أو وجهاد ورزيدن در حضور أو بر شما واجب است . لكن الآن اين خاتم از آن من است ، به سوى شما فرستادهام ، مختار را بر شما ولايت دادم ، ببايست جملگى اورا متابعت كنيد ونصرت نماييد . »
آنجماعت به تمامت گفتند : « السمع والطاعة للَّهولك يا ابن أمير المؤمنين صلوات اللَّه عيله . » وبا آن خاتم روى به كوفه نهادند .
وچون به قادسيه رسيدند ، مختار از مراجعت ايشان باخبر شد ويكى از عبيد خود را كه سطيح نام داشت ، بخواند وگفت : « به قادسيه شو واز خبر اين مردم كه آمدهاند ، مستحضر شو . اگر اين مردم با حكم ولايت وامارت من آمدهاند ، تو در راه خدا آزاد باشى واگر جز اين باشد ، هيچ انديشه مراجعت مجوى چه بر نفس خود ميشوم ، باشى . » آن غلام به قادسيه روى نهاد وآن مردم را نگران شد كه از أهل قادسيه به نام مختار بيعت همى گيرند ، پس اين بشارت به مختار آورد ، أو بسى شادمان شد وآن بنده را آزاد گردانيد . از آن پس اين مشايخ به كوفه رسيدند وخاتم را به مختار سپردند ومنادى در كوفه فرستادند تا مردمان را به أطاعت مختار بخواند وتمام مردم كوفه به أطاعت مختار درآمدند .
معلوم باد كه در اين روايت ابىمخنف بىتأمل نشايد رفت . چه اولًا آن درع كه محمد از آن بكاست درعى است كه به حضرت أمير المؤمنين عليه السلام هديه كردهاند ، چنان كه مورّخان بدان أشارت كردهاند ، ونيز از علت انگشتهاى ابنحنفيه چيزى نگارش ندادهاند . ديگر آن كه مردم كوفه اگر به جمله مطيع ومنقاد ومترصد ورود امر وأشارت محمد بن حنفيه بودند ، پس حبس مختار وجنگ أو با ابنمطيع از چه بود . ديگر اين كه مختار بعد از آن كه به كوفه آمد ، در سراى خويش فرود شد واز آن پس محبوس گرديد وبه توسط ابنعمر رها شد . اگر به سراى پسر اشتر منزل گزيده بود ، پس آن زحمتها وتدبيرها در موافقت ابناشتر با وى از چه بود . ديگر اين كه مختار به فراست ، كياست ، ذكا وفطانت نامدار است . چگونه به دستيارى مهرى گلين به جمله مردم كوفه رسالت گذاشتى .
ونيز اگر از نخست به سراى إبراهيم اندر بودى ، از چه در زمان خروج أو ومراوده با إبراهيم حكمران كوفه در صدد چارهء كار ايشان برآمدى ودر ساير أوقات از معاهده وملاقامت واتحاد ايشان بيمناك نشدى ونيز از خبري كه در دنبالهء خبر ابىمخنف مىآيد بر اين مراتب مؤيّد تواند بود .
واز آن طرف اياسبن مضارب كه از جانب عبداللَّهبن مطيع شحنهء كوفه بود ، به خدمت عبداللَّه شد وگفت : « ابراهيمبن اشتر با جماعتى از مردم كوفه با مختار بيعت كردهاند وبىشك وشبهت امشب يا فردا شب