هامش
إبراهيم بيرون آمدند .
پس از آن إبراهيم با شعبى گفت : « نگران بودم كه تو وپدرت اين جماعت را در اداى شهادت موافقت ننمودهايد . آيا شهادت اين جماعت را به حق وصداقت مىبينى ؟ »
شعبى گفت : « ايشان بزرگان قاريان قرآن ، مشايخ واساتيد اين شهر وفرسان عرب باشند ، وأمثال اين مردم جز به حق وراستى سخن نكنند . »
إبراهيم أسامي آن جمله را نگاشته ، نزد خود بداشت وعشيرت ومطيعان خود را بخواند . از آن پس ، به هر شامگاه به سراى مختار شدى ، تدبير أمور نهادى وآراى ايشان بر آن اتفاق گرفت كه در شب پنجشنبه ، چهاردهم شهر ربيعالاول به سال شصت وششم ، در كوفه خروجنمايند وبعضي در شهر ربيعالآخر نوشتهاند .
اما أبو مخنف در كتاب « مقتل » در اين باب چنين مىنگارد كه : « مختار از مدينه به كوفه ارتحال گرفت ودر سراى ابراهيمبنمالك اشتر فرود آمد . با وى خاتمي از طين بود وچنان همى نمود كه اين خاتم محمد بن حنفيه مىباشد وبا إبراهيم گفت : « يرحمك اللَّه ! اينك خاتم امام محمدبنحنفيه عليه السلام است كه مرا به تو فرستاده وتورا امر فرموده است كه : مردم كوفه را به امامت أو دعوت كنى وولايت اين امر با من نهاده است . » چنان بود كه انگشتهاى محمد بن حنفيه نابهساز بود . چه وقتي زرهى از نسج داوود عليه السلام به حضرت برادرش امام حسين عليه السلام به هديه آوردند وچون بر اندام مباركش بياراست ، يكذراع وچهار انگشت فزونى داشت . محمد بن حنفيه أطراف زره را فرآهم كرده وبا دست خويش آن فزونى را از هم برگسست . از اينروى انگشتان اورا زحمتى بزرگ پديد گرديد وهميشه خون از آنها جارى بود وبه اين علت در خدمت برادرش حسين سلام اللَّه عليه به كربلا حاضر نشد ، چه بر قبض سيف وسنان قادر نبود .
بالجملة ، چون إبراهيم سخنان مختار را بشنيد ، گفت : « اى برادر ! من به سخن گوش مىكنم وأطاعت مىنمايم . لكن بامدادان مردم كوفه را انجمن مىسازم وآنچه گفتى به ايشان ابلاغ مىنمايم تا جواب چه گويند . » چون روز ديگر در رسيد ، إبراهيم مردم كوفه را فرآهم ساخت وگفت : « ايّها الناس ! اينك مختار است كه از مدينه در رسيده وانگشترى گلين با خود دارد ومىگويد : خاتم محمد بنحنفيه است كه شما را به بيعت امر كرده است ، اكنون سخن چيست ؟ »
گفتند : « يا ابااسحاق ! ما به خاتمي از گل بيعت نكنيم ، بلكه پنجاه تن از مشايخ خويش را به خدمت محمد بن حنفيه مىفرستيم ، اگر آنچه گفتى صحيح است ، أطاعت مىكنيم ودر خدمتت مىكوشيم تا به تمامت مقتول شويم وگرنه به اين خاتم گلين به مبايعت تمكين نداريم . »
گفت : « آن كنيد كه گوييد . »
پس ايشان از مختار مشايخ خويش پنجاه تن را به مدينه فرستادند وايشان چون به مدينه درآمدند ، رخصت خواستند تا به خدمت محمد شوند . چون دستوري يافتند وبه خدمتش درآمدند ، بعد از سلام
و