تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 823

مساهمون:

ص٨٢٣
هامش
دستخوش تأديب وتنبيه گردانم وهر كس منافق ودو روى باشد ، اورا يك زبان ويكدل گردانم . اين وقت سائب بن‌مالك اشعرى از جا برخاست وگفت : « اما اين كه گفتى فىء ما را به رضاى ما حمل كنى ، ما همه گواهى مىدهيم كه هيچ رضا نمىدهيم كه آنچه از فىء ما فزونى جويد ، از ما برگيرى وجز در ميان ما قسمت كنى . ونيز رضا نمىدهيم كه جز به سيرهء علىبن أبي طالب عليه السلام با ما سلوك‌گيرى . همان سيره كه تا پايان زندگانى در بلاد ما معمول مىفرمود . ما را حاجتي به سيرهء عثمان نه در فىء ما ونه در نفوس ما نيست ونيز حاجتي به سيرهء عمر نداريم . اگر چند سيرهء أو از سيرهء آن دو تن ديگر آسان‌تر بود وبا مردمان نيكى مىنمود ، لكن ما پذيرفتار آن سيره وسلوك نيستيم . » اين‌وقت يزيد بن‌انس گفت : « سايب نيكو گفت ونيكو كرد . » ابن‌مطيع گفت : « در ميان شما به هر سيرتى كه نيكو شماريد ، سلوك مىورزيم . » آن‌گاه از منبر به‌زير شد واياس‌بن‌مضارب نزد وى آمد وگفت : « سايب‌بن مالك از سران وسركردگان أرباب فتنه وطغيان وبزرگان أصحاب مختار است . هم‌اكنون يكى را سوى مختار بفرست تا حاضر شود واورا به زندان بيفكن تا امر مردمان استقامت پذيرد . چه جماعتى در پيرامونش انجمن كرده‌اند ونزديك باشد كه در اين شهر بيرون تازد وانگيزش فتنه نمايد . » ابن‌مطيع بفرمود تا زائدةبن‌قدامه وحسن‌بن عبداللَّه البرسمى از طايفهء همدان به احضار أو برفتند . ايشان نزد مختار آمده وگفتند : « به خدمت أمير شتاب . » ومختار خواست راه بدو برگيرد كه قدامه اين آيهء مباركه را تلاوت كرد : « وإذ يمكرُ بكَ الّذينَ كفروا ليُثبتوكَ أو يقتلوكَ أو يُخرجوك » الآية . واز اين آيت وافى دلالت بدو باز رسانيد كه : « تورا از روى مكر وخديعت احضار كرده‌اند تا دربند افكنند ، يا بكشند ويا اخراج نمايند . » ومختار به فراست بدانست وفوراً جامه از تن بريخت وگفت : « قطيفه بر من درافكنيد كه تب ولرز بر من دچار شده وسرماى سخت در تنم پديد گشت ؛ وشما نزد أمير باز شويد واورا از اين حال آگاهى سپاريد . » زائده گفت : « من در كار تو تقصير نمىورزم به آن پيمان كه حسين نيز با من توأمان رود . » مختار گفت : « اى حسين ! سبب نيامدن مرا به طورى كه شايسته دانى در خدمت أمير معروض دار وخاطرش را چنان كه شايسته شمارى ، از طرف من مطمئن گردان ويقين بدان كه اين كار يكى روز به تو سود مىرساند . » چون ايشان از سراى مختار بيرون شدند ، حسين با زائده گفت : « تمارض مختار را جهت بدانستم . امّا اين راز را با أمير مكشوف نمىدارم ، چه اميد ميدارم كه در پوشيدن اين راز روزى برگ وساز يابم . » پس نزد ابن‌مطيع شدند وگفتند : « مختار را مرضى عارض است كه از ادراك خدمت معذور است . »