هامش
دستخوش تأديب وتنبيه گردانم وهر كس منافق ودو روى باشد ، اورا يك زبان ويكدل گردانم .
اين وقت سائب بنمالك اشعرى از جا برخاست وگفت : « اما اين كه گفتى فىء ما را به رضاى ما حمل كنى ، ما همه گواهى مىدهيم كه هيچ رضا نمىدهيم كه آنچه از فىء ما فزونى جويد ، از ما برگيرى وجز در ميان ما قسمت كنى . ونيز رضا نمىدهيم كه جز به سيرهء علىبن أبي طالب عليه السلام با ما سلوكگيرى . همان سيره كه تا پايان زندگانى در بلاد ما معمول مىفرمود . ما را حاجتي به سيرهء عثمان نه در فىء ما ونه در نفوس ما نيست ونيز حاجتي به سيرهء عمر نداريم . اگر چند سيرهء أو از سيرهء آن دو تن ديگر آسانتر بود وبا مردمان نيكى مىنمود ، لكن ما پذيرفتار آن سيره وسلوك نيستيم . »
اينوقت يزيد بنانس گفت : « سايب نيكو گفت ونيكو كرد . »
ابنمطيع گفت : « در ميان شما به هر سيرتى كه نيكو شماريد ، سلوك مىورزيم . »
آنگاه از منبر بهزير شد واياسبنمضارب نزد وى آمد وگفت : « سايببن مالك از سران وسركردگان أرباب فتنه وطغيان وبزرگان أصحاب مختار است . هماكنون يكى را سوى مختار بفرست تا حاضر شود واورا به زندان بيفكن تا امر مردمان استقامت پذيرد . چه جماعتى در پيرامونش انجمن كردهاند ونزديك باشد كه در اين شهر بيرون تازد وانگيزش فتنه نمايد . »
ابنمطيع بفرمود تا زائدةبنقدامه وحسنبن عبداللَّه البرسمى از طايفهء همدان به احضار أو برفتند . ايشان نزد مختار آمده وگفتند : « به خدمت أمير شتاب . » ومختار خواست راه بدو برگيرد كه قدامه اين آيهء مباركه را تلاوت كرد : « وإذ يمكرُ بكَ الّذينَ كفروا ليُثبتوكَ أو يقتلوكَ أو يُخرجوك » الآية . واز اين آيت وافى دلالت بدو باز رسانيد كه : « تورا از روى مكر وخديعت احضار كردهاند تا دربند افكنند ، يا بكشند ويا اخراج نمايند . »
ومختار به فراست بدانست وفوراً جامه از تن بريخت وگفت : « قطيفه بر من درافكنيد كه تب ولرز بر من دچار شده وسرماى سخت در تنم پديد گشت ؛ وشما نزد أمير باز شويد واورا از اين حال آگاهى سپاريد . »
زائده گفت : « من در كار تو تقصير نمىورزم به آن پيمان كه حسين نيز با من توأمان رود . »
مختار گفت : « اى حسين ! سبب نيامدن مرا به طورى كه شايسته دانى در خدمت أمير معروض دار وخاطرش را چنان كه شايسته شمارى ، از طرف من مطمئن گردان ويقين بدان كه اين كار يكى روز به تو سود مىرساند . »
چون ايشان از سراى مختار بيرون شدند ، حسين با زائده گفت : « تمارض مختار را جهت بدانستم . امّا اين راز را با أمير مكشوف نمىدارم ، چه اميد ميدارم كه در پوشيدن اين راز روزى برگ وساز يابم . »
پس نزد ابنمطيع شدند وگفتند : « مختار را مرضى عارض است كه از ادراك خدمت معذور است . »