هامش
الذي لا إله إلا هو كه من دوست مىدارم كه حضرت ذو الجلال والاكرام ، به اهتمام يكى از بندگان خود انتقام اهلبيت خير الأنام را از دشمنان ما بكشد . »
شيعه چون اين سخن از محمد رضي الله عنه شنيدند با هم گفتند كه اگر رضاى محمد بن على مرتضى ، به خروج مختار مقرون نبودى ، هر آينه ما را از متابعت أو نهى فرمودى ، چون به كوفه بازآمدند ، با مختار ملاقاة نمودند وأو از ايشان پرسيد : « مهدى ؛ يعنى محمدبنالحنفيه در باب شبههاى كه شما را نسبت به من دست داده بود ، چه گفت ؟ »
جواب دادند : « ما را به فرمانبردارى تو مأمور گردانيد . »
مختار گفت : « اللَّه أكبر ، من ابواسحاقم كه به زخم تيغ آبدار ، بسيارى از خوارج خاكسار را به دار البوار خواهمفرستاد . » القصة چونخبر خروج مختار در كوفه شيوعيافت ، عبداللَّه مطيع العدوي ، اياسبنمضارب العجلي را با چند سرهنگ مقرر كرد كه شبها گرد محلات كوفه برآيند وبه شرايط تحفظ وتيقظ قيام نمايند . در ماه ربيعالاول يا أواخر سنهء سته وستين ، شبى ابراهيمبن مالكبن الأشتر با صد نفر از اقربا واتباع خويش به خانهء مختار مىرفت كه ناگاه اياسبن مضارب سرراه بر وى گرفت وبعد از قيل وقال مهم ، به جنگ وجدال انجاميد . إبراهيم ، اياس را از لباس حيات عارى گردانيد وسرش را نزد مختار برد وگفت : « هر چند مقرر چنان بود كه در فلان شب خروج نماييم ، اما حالا مجال توقف نيست . »
خواندامير ، حبيب السير ، 2 / 138 - 139
وأو در ناحيهاى از نواحي كوفه فرود شد وهمى بر جماعت طالبيّين وشيعيان ايشان آغاز زارى وحنين وجزع نمود ومردمان را به خونخواهى انگيزش همىداد ، لاجرم جماعت شيعه بدو گرايان شدند ، در جملهء أو منظّم گرديدند وبه قصر الامارة بتاختند ، ابن مطيع را بيرون كردند ومختار بر كوفه مستولى گرديد ، براي خود سرايى بنياننمود وبوستانى دلارا بر كشيد ، مالي فراوان از بيت المال برگرفت ودر آن كار به كار بست ، وهم مردمان را بهرهء كافى عطا كرد وبه ابنزبير نوشت كه آنچه مختار از بيت المال برگرفته محسوب ومقبول دارد ، ابن زبير پذيرفتار نشد .
چون مختار اينحال بديد آزرده شد وطاعت وبيعت أو را انكار نمود ، مكتوبى به حضرت علىبن الحسين عليهما السلام نگار داد ، خواستار شد كه با آنحضرت بيعت كند وبه امامت ودعوتش سخن سازد ، ومالي فراوان به آستان مباركش تقديم كرد ، آنحضرت از قبول آن وپاسخ نامهاش امتناع ورزيد ، ودر مسجد رسول خداى صلى الله عليه وآله در مجمع عام اورا دشنام داد وكذب وفجور اورا باز نمود ، وفرمود همىخواهد اظهار ميل به آلابىطالب را دست آويز نمايد ودر ميان مردم محترم ومحتشم ومطلوب گردد .
چون مختار از جانب حضرت سجّاد عليه السلام مأيوس شد ، مكتوبى به همان منوال به محمد حنفيه عمّ آنحضرت بنوشت وعلي بن الحسين عليهما السلام بدو أشارت فرمود كه اينمطالب را به چيزى نشمارد ومكتوبش