تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 820

مساهمون:

ص٨٢٠
هامش
إبراهيم بانگ بر وى زد : « اى دشمن خدا ! تو از جمله قاتلان أمير المؤمنين حسينى رضي الله عنه . » آن‌گاه نيزه از دست يكى از أصحاب خويش گرفته وبر سينهء اياس زد چنانچه از پشتش بيرون آمد . 1 . [ در متن : « العدودى » مىباشد ] . 2 . [ در متن : « الهندي » مىباشد ] . ميرخواند ، روضة الصّفا ، 3 / 216 - 225 تا وقتي كه سليمان‌بن صرد در عين‌الورد شهيد شد وعبداللَّه‌بن‌مطيع العدوي از قبل عبداللَّه‌بن‌زبير به حكومت كوفه فايز گرديد ، آن‌گاه مختار به جدّ هرچه تمام‌تر ، بيعت از مردم ستانده ودر مقام خروج آمد . جمعىكثير از رؤساى عراق غاشيه اطاعتش بر دوش گرفتند . يكى از آن جمله ابراهيم‌بن‌مالك الأشتر بود كه بعد از آن كه مختار خطى از زبان محمد بن حنفيه به وى نمود ، حلقهء متابعتش در گوش كشيد . در روضة الصفا مسطور است كه در آن أيام كه عبداللَّه‌بن مطيع به فرمان ابن‌زبير به كوفه رسيد ، مردم را در مسجد جامع جمع ساخته ، خطبه خواند ودر اثناى سخن بر زبان راند كه من در ميان شما به سيرت عمر بن الخطاب وعثمان‌بن عفان سلوك خواهم نمود . در آن انجمن سائب‌بن‌مالك اشعرى به أشارت مختار كه يكى از حضّار بود ، گفت : « ايّها الأمير ! در سيرت عمر وعثمان سخنى نيست ، مگر خير . ليكن مطلوب آن است كه در ميان ما به سنن سنيهء أمير المؤمنين علي عليه السلام والتحية زندگانى نمايى . » عامهء خلق زبان به تحسين سائب گشادند وگفتند كه بر سخن أو مزيدى نيست . عبداللَّه گفت : « خاطر جمع داريد كه بر وفق رضاى شما معاش خواهم كرد . » واز منبر فرود آمد وبعد از آن اياس بن‌مضارب العجلي كه از قبل عبداللَّه‌بن مطيع العدوي شحنهء كوفه بود ، به عرض رسانيد كه شخصي كه سخن تورا رد نمود ، از رؤساى أصحاب مختار است ، جمعى كثير با مختار بيعت كرده‌اند وداعيهء خروج دارند . بنابر آن عبداللَّه ، خاطر بر گرفتن مختار قرار داد وزايدةبن قدامه وحسين‌بن عبداللَّه الهمداني را به طلب أو فرستاد . ايشان به منزل مختار رفته وگفتند : « أمير تورا مىخواند . » گفت : « بالسمع والطاعة . » ومىخواست كه همراه ايشان روان شود . زائدة اين آية بر زبان راند كه « وإذ يمكرُ بكَ الّذينَ كفروا ليُثبتوك » الآية ، ومختار مقصود زايده را فهم كرد وفىالحال يكى از غلامان خود را گفت كه جامهء گرانى بر من پوش كه مرا لرزه گرفت . بر فراش خود تكيه نمود واز زايده وحسين درخواست نمود كه عذر مرا به موجبى كه أمير باور كند ، معروض داريد . زايده وحسين نزد عبداللَّه رفته وگفتند كه مختار را تب ولرزى عظيم عارض گشته است ونتوانست كه به ملازمت رسد . آن‌گاه مختار أصحاب خود را به تهيهء أسباب خروج ، مأمور گردانيد ورؤساى كوفه روزى چند مهلت طلبيده وعبداللَّه‌بن شريح الهمداني با جمعى از شيعه به مكة شتافتند تا از محمد بن حنفيه رضي الله عنه استفسار نمايند كه مختار گماشتهء آن‌جناب هست يا نه . مختار از توجه آن جماعت خبر يافت ومتوهم شد كه مبادا محمد رضي الله عنه اورا تكذيب نمايد . چون عبداللَّه ورفقا به ملازمت محمد بن حنفيه رسيدند ، در اثناى مكالمه داعيهء مختار را معروض گردانيدند . فرمود : « باللَّه